9/19/2017

یادم تو را فراموش

روز اسباب کشی، مادرم یک جعبه پر از سی دی صوتي بلااستفاده از دوران دانشجویی و طبعا ماجراجوییهای عاطفی مرد را که نه دیگر بهشان گوش میدهد نه دور می اندازد نشانم داد و گفته بود: یک عالم نوار ویدئو تو هم در کتابخانه ما مانده. اینجا هم که دستگاه پخش ویدئو نداری. نمی دانم باهاشان چه کنم؟ گفته بودم: آنها اکثرا فیلم عیدها و تولدها است! با دوربین فیلمبرداری ام گرفته بودم و به مرور به ویدئو تبدیلشان کردم. گفته بود: می دانم. و الان من محکومم تا آخر عمرم نگاهشان دارم...خندیده بودیم. شاید کمی به تلخی.

لباسهای بچه زود به زود کوتاه و تنگ میشوند. تقریبا هر دو ماه یک بار باید بروم خرید. لباسهای کوچک شده، گاهگاه لک دار ولی تمیز با عطر ملایم شوینده لباس کودک. هر کدام را نگاه میکنم، انگار نشانی دارد از روزی که خوب خندیده بود، معصومانه گریسته بود، شیر بالا آورده بود، قان قان کرده بود، مرا خندانده بود، دلم را برده بود... بعد هی میخواهم بگذارمشان توی کیسه بدهم به صلیب سرخ یا اصلا بریزم دور...نمی توانم. دوباره مومنانه تایشان میزنم و روی هم در طبقه بالایی کمدش می چینم.

یادم کشید به آن سررسید سبز. لای اولین برگش عکسی بود از کسی که زمانی دوستش داشتم. چه سررسید عزیزی بود برایم! بعدها، خیلی بعدتر، که دیگر مهری به دلم نمانده بود، همچنان اما دل نداشتم عکس را دور بریزم. انگار یاد داغي که به دل افتاده بود، عزیزتر از حضور و وصل بود. بعد یاد انبوه برگهای پاییزی افتادم؛ خشک شده لای دفترهای جا مانده در خانه. ياد کاست هایم و تاریخچه هاشان. همه کارتهای قدیمی، عکسها و امضاها، پوسترها، ته رژ لبها، جعبه گوشواره ها، فیلمهای وی اچ اس،... به روزگاری که کاغذ و نگاتیو و ضبط صوت هنوز افسانه نبود.

بی تعارف، ما خاطره بازهاي حرفه اي باید مستمر و فعالانه با جمع آوري یاد و نشان مبارزه کنیم. وگرنه روزی خودمان را میبینیم انگار نشسته درون یک گودال، محیط دورمان پر از کاغذ کهنه دستنویس، ته بلیط تئاتر، کارت پرواز، سررسید هتل، لنگه گوشواره، تستر ادکلن،...، گرفتار شده، گیر افتاده، بدون راه فرار.




9/10/2017

روز سه ماهگی بچه مادرم برگشت ایران، در حالیکه برایم نشانه و شرط گذاشته بود تا هر وقت از فرط دست تنهایی، دوری، سختی بازسازی خانه نو همزمان با بچه داری حس فرسودگی و بيچارگي کردم، صفحه صد و پنجاه و نه کتاب خندیدن بدون لهجه را باز کنم و بخوانم تا حالم بهتر شود. آن روز صبح همه عناصر برای چیدمان یک تصویر بغايت غمگین فراهم بود: صبح خاکستری، زمین خیس، لیوان نیم خورده آب روی ميز که ساعتی قبل برای فروخوردن بغض تعارف شده بود، کف خانه که هنوز بقایای گچکاري و خاک رویش به جا مانده، مادری مغموم با نوزاد توی بغل پشت پنجره سالن نیمه کاره در حال دست تکان دادن برای اتوموبيلي که می رفت فرودگاه. تصویری از سوی ديگر مهاجرت. از چهره عبوسش، از رخ سختش.
برای اولین بار خودمان بودیم و خودمان. برای تعویض لباس بچه یا آماده کردن ساکش یا تصمیمگیری برای بيرون بردن یا نبردنش. تا شب که به هر بهانه ای، از شستن دستهای بچه گرفته تا بستن در کمد در سکوت اشک می ريختم و بچه را جوری بغل میکردم که چهره ام را نبیند، با حدود پنج تماس تلفني به زور مرا کشاندند مهمانی به قول خودشان خودمانی و خانوادگي تولد به بهانه اینکه هوایم عوض شود و بچه از غمگین بودنم استرس نگیرد و جای خالی مادرم، آزارم ندهد. آنقدر کرخ و بیحال بودم که بیش از پنج بار مقاومت و عذرخواستن را تاب نیاوردم. بچه را آماده کردیم و رفتیم. طبعا همان بدو ورود فهمیدیم مهمانی در نورهاي نارنجی و سرخ با ساز و دهل بندري برای خود ما بسی too much، تاریک و گوشخراش است چه برسد برای یک موجود سه ماهه که با چشمانی گرد و گیج به سمت سقف تاریک و آن صدای نکره خیره بود. کسی حرف از موزیک و طبل زنده نزده بود آن هم در فضایی کوچک که نعره یارو ده بار بیشتر اکو داشت. بعدش هم ديديم شیشه شیر بچه را نیاوردیم. یکی انگار آب جوش ریخت روی فرق سرم. با احتساب ترافیک آخر هفته در جشن شراب منطقه و سیلی که ميباريد، حرف دو ساعت راه بود تا خانه. پدرش حال مرا که دید، فوري زد به جاده تا شهر بغلی برای پیدا کردن داروخانه شبانه روزی. برای خانم مسن آلمانی کناردستي از موهبت بودن کمک برای مادران تازه کار حرف زدم. گفت خودش مادربزرگ است و حرف مرا کاملا می فهمد و در پرانتز به نظرش رسيده شاید این موزیک برای گوش بچه مناسب نیست؟ دوباره بغضم ترکید. گوش بچه را گرفته بودم و ته سالن کنار خودش و همسر مهربانش که دائم دلداری ام میداد شيشه شیر پیدا میشود یا نهایتش آدم میرود کلینیک شبانه کودکان و ازشان کمک میگیرد، نشسته بودم که باقی مهمانها سر رسيدند و داستان بدتر شد.
تقریبا تمام ایرانیهای مجلس، بچه را به زور از دستم گرفتند و چلاندند و اشکش را درآوردند. به جز دو دختر خردسال، باقی از دم خیلی خودجوش به تناوب می آمدند و به من نصایح زيادي در باب بزرگ کردن بچه جوری که "اجتماعی" بشود و "سرمایی" نشود ارائه می کردند. گويا در پی اشکهای بچه حاکي از عدم تمایلش به بغل شدن و نوازش شدن با ناخنهای بیست سانتي، انتظار میرفته که نوزاد سه ماهه "بغلی" و یکه شناس مادرش نباشد و زیاد برای شیر گریه نکند! حتی به من توصیه کردند وقتی بچه در آغوش یکی دیگر ناامن شده و با نگاه دنبال من میگردد و آنجور گریه می کند به روی خودم نیاورم!بگذارم تا دلش میخواهد گریه کند چون در غیر این صورت خودم از بین می روم و حیف از جوانی ام، نگرانی برای بچه حدی دارد. تازه اینجوری کم کم عادت می کند و قوی و محکم بار می آید! استدلال می آوردند: خب از گریه نمی ميره که!!! 
پدرش که با شیشه شیر از راه رسید، کامنت می آمد که بیخیال بابا! سخت گرفتی چقدر!  یک سری پروفسور هم توصیه پزشکی می کردند: از همین الان دیگه غذا شروع کن. در سرما ببر بیرون. پیاده روی شبانه برو در باران بچه هم در کالسکه باشد، چيزيش نمی شود. ما خودمان هجده ساعت رانندگی کردیم با بچه یک ماهه آخ نگفت. لای پر قو بزرگش نکن، نازنازی بارش نيار. از کجا میگی فلان و بهمان؟ مگه توی کتاب خوندي؟ خب البته تو کتابها خيلي چرت و پرت هم می نویسندها! حواست باشه

 باورم نمی شد این حجم از نادانی و حق به جانب بودگي توأم و التزام به عقیده داشتن و ابرازش.
تا شب بشود و برسم خانه و بچه هايپر شده را آرام کنم و شیر بدهم بگذارم لای پتويش و کنارش دراز بکشم و دستهایش را بگیرم، جانم به لب رسید.
پنجاه و نه کیلو رفتم، صد و نه کیلو برگشتم. ما گله مندیم از رفتار معلم و دانشجو و همکار و همخانه و همسايه و همسرمان؟ ما زخمی و دل شکسته ایم از پی رفتار معشوق و یار و شريکمان؟ ما داغان و سرخورده شده ایم در پی مراودات و تعاملات با رئیس و مرئوس و وزیر و وکیل کشورمان؟ اصلا ما خودمان مایه ناامیدی و سرخوردگی يک ملت هستیم؟ ما زخم میزنیم و آزار می دهیم و خلق از شر ما در آسایش نيست؟ همه اش دلیل دارد. تمامش آدرس دارد. مسبوق به سابقه نادانی آدمهایی است که در کودکیمان از ما بزرگتر بودند و متاسفانه حضور پررنگی داشتند.

8/11/2017

هر وقت تنهایی مهمان مادربزرگم بودم، به من اشاره می کرد و رو به مخاطبش ادامه می داد: عزیز بداشته ی. انه مار نیسا. تی حواس بمنه*

در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک ميکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را مي خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند....
از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بيخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای ديدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم ميخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگويم تو اصلا می دانی تا زمان باليدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالينش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنين ساده می پنداري چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی...

* عزیزش داشته اند. مادرش هم اینجا نیست. حواست باشد...

8/06/2017

رکوئیم برای آن گیسوان بافته

در قعر يک کمد چوبی در جایی دور، یک کاست دوربین فیلمبرداری است که عنوان دارد : نوروز. اگر کسی فیلم را در اداپتور پخش بگذارد، خانه ما را میبیند فردای يک روزی که کارگر تميزکار همه جایش را روفته و برق انداخته. غروب شب عید است و توی فیلم تازگی شیرینی نخودچی خانگی دستپخت من روی پیشخوان آشپزخانه معلوم است. من بیست و چند ساله که با چهل گیس بافته در بلوز شلوار اسپرت صورتی رنگی، دارم توی سالن می رقصم. سرخوش و رها گاه برمیدارم و لبخندم زنگار ندارد زیر برق چشمها. دنیایم سبک است. مثل پرنده ای در آفتاب بعد از رگبار بهاری، از روی گلهای قالی تازه شسته شده، نرم می گذرم. گامهایم همانجور که سر کلاس رقص تمرین پس میدادم، یک دو دو سه، یک دو دو سه؛ چابک و هماهنگ. جوانی ام در اوج است. در اوجم. رها. 
کسي، جایی طي ماجرایی، و کسانی طي ماجراهایی به مرور، آن پرنده صورتی رقصان را با چهل گیس بافته اش کشتند. بارها. چرا که پس از آن عید، من دیگر هرگز زیر بار داشتن چهل گیس نرفتم و در نوروزهاي دیگر، کسی فیلمی ندید از من که آن جور بی دلیل و رها، به شادمانی ای چنان بی لک، چرخ بخورم رقصان. 
من خودم را دوباره از نو پروراندم و ساختم اما هرگز دوباره به رهایی خلص آن روح بکر دست پیدا نکردم. 
حیف آن درناي ظریف زنده، پنهان شده در زیر پوست هر زنی. همانی که طی سالیان، خشونت هستی و آدمهایش به دام می کشندش. در دام می کُشندش...

8/05/2017

550

نويسنده ي واقعی کسی است که وقتی می‌نویسد، کمان را تا ته می‌کشد و سپس آن را به میخ آویزان می‌کند تا برود با دوستانش چیزی بنوشد، تیر درست به سمت هوا است، اين كه آيا به هدف اصابت خواهد کرد یا نه؟ مساله ي دیگری است. تنها احمق‌ها می‌توانند ادعای تصحیح مسیر تیر را بکنند یا درحالی كه از زاویه ي جاودانگی آن را می‌پایند، پشت سرش بدوند تا چند هُل کوچولوی تکمیلی به آن بدهند./ 
خولیو کورتاسار

من که طبعا نویسنده نیستم. صرفا چندین سال است که وبلاگ می نویسم و ادعای نويسندگي ندارم. فقط عادت دارم بعد نوشتن هر پستی در وبلاگم، صفحه را ببندم و بروم سراغ روزمره زندگی، هر چه که باشد. چندین ساعت بعد، معمولا فرداروز می آیم سراغش و بازدیدها را چک میکنم. گاهی هم پیغام و ایمیل دارم. از مخاطبهاي دیده و نادیده. دور و نزدیک. اسمش را گذاشته ام جایزه نوشتنم. انگار یک نفر آرزویی کند و برود توی تختش. به امید وقوع معجزه بخوابد. تا صبح فردا...چنین حالی است.

8/03/2017

از امروز و فردا...

بعد زایمان سختم شد.حسهام متناقض بودند. تلاطمي بود از امواج مثبت و منفی و من گيرکرده میان طوفانش. هفته های اول انگار از همه چیز خالی بودم. نیمه های شب به بچه شیر میدادم و وقت لالایی خواندن می گریستم. حس میکردم همه از من توقع داشته اند که نوزاد شیرینی بهشان تحویل بدهم و حالا کارشان با من تمام شده. تمام شده ام. بار را گذاشته ام زمین و دیگر بی واسطه و جدا از نوزادم هویت ندارم. از آن طرف دم دمان صبح مادرم که میآمد بچه را تحویل بگیرد تا لختی بخوابم، باز فکر میکردم نه، این بچه من است. چرا باید برای ساعتی ازش مرخصی بگيرم؟ مگر در نگهداريش چه کسی بهتر از من و کارآمد تر از من؟ مادرش منم. فقط من! و سپردنش حتی برای چند ساعت، مهر تایید میزند روی عدم کفايتم. از سوی دیگر، بیخوابی....بیخوابی خودم و بچه. او بیخواب که به دنیای جدید بیرون بدن من خو بگیرد. من بیخواب که مراقبش باشم...
بعد، یک روز توی آسانسور، مرد فکر پنهان شده ای را بلند گفت. زده بود روی خال: از تغییرات بدنت ناراحتي؟ باور کن فرقی با قبل نداری! هیچ فرقی... چند قطره اشک معطل مانده ریخته بود پایین.
نزدیک دو ماه گذشته. انگار که بحرانی را گذاشته باشيم پشت سر. بچه دیگر از بیرون ماندن از دنیای رحم بیقرار نیست. چشمهایش روزبروز سبزتر میشود. رد پای عکسهای نوزادي ام را در چهره اش پیدا میکنم هر روز. اولین لبخندهايش را ثبت کرده ام.مادرش هستم. مادری میکنم.
 مادرم اینجاست. علیرغم قوانین سختگیرانه، اجازه اقامتش تمدید شده و بچه نعمت مادربزرگ عاشق داشتن را می چشد. شب و روز. غروبها چای ایرانی دم میکنیم وقتی بچه خواب است. مادر دختری حرف میزنیم از در و دیوار. مثل قدیمها.
بیمه سلامتی برایم جلسات فشرده ژیمناستیک مقرر کرده. چندان نگران این پنج کيلوي اضافه یادگار زایمان نیستم. شلوار جینم را پوشیدم و ديدم شکمم دارد برمیگردد سر جای قبلی.
خلاف آنچه با خودم قرار گذاشته بودم که زندگی را با بازی "قارچ خور" قاطی نکنم، چند وقت است به سرعت از یک مرحله دارم می پرم روی مرحله بعدی و نمیدانم دکمه استراحت کجاست.کاش میشد چند روزی این چرخ را متوقف کرد و رفت مرخصی... اول شهر عوض کردم، بلافاصله افتادم در کوران تز. بلافاصله درگير مقدمات مراسم ازدواج شدم که هنوز سفارش گل و لباسهای ساقدوشها را نداده، پای بچه آمد وسط. هنوز اثر ماراتن زایمان و سونامي هورمونها خنثی نشده، با این آریتمی ساعات خواب و بیداری، وقت بستن بار و اسباب کشی است. مانده ام چطور دارم اینهمه تغییرات پیاپی را از سر می گذرانم. تنها نقطه روشن ماجرا این است که خانه مقصد اجاره ای نیست. بعد از سالها مسافر شهرها بودن و دوختن راههای دور به هم و ساکن شدن در مکانهای موقت، مقصدم یک خانه واقعی است که می تواند به سلیقه خودم تغییر کند. من از نوجوانی عادت داشتم ، هر وقتی خیلی سختم میشد، با تمام قوا به یک چیز دلگرم کننده فکر میکردم. یعنی یک تصویر واحد ثابت، از یک اتفاق / کیفیت/ موقعیت دلگرم کننده یک گوشه ذهنم داشتم همیشه که می کشيدمش بیرون در مواقع حاد. الان همان تمهید به دادم میرسد. جای فکر کردن به چگونگی بار بستن و بردن آن هم با یک نوزاد دو ماهه که میتواند دیوانه ام کند، به باغ خانه فکر میکنم و بوته های گل رز که میشود صبح به صبح چید و گذاشت روی میز آشپزخانه. به اتاقک توی حیاط فکر میکنم که پنجره دارد و میشود کارگاه نقاشی ام که همیشه در آرزوی داشتنش بودم. به روزهای آسانتر فکر میکنم که مثلا یک سفر به ایران رفته ایم و بازگشته ایم و بچه راه افتاده و سه چرخه دارد و صدای بوق ماشین درمیآورد و سرم را میبرد.
من زندگی را دوست دارم. هر چند هرگز به آن چنگ نزدم ولی هرگز رهاش نکرده ام. حتی وقتی که روشن ترین نقطه شب هایش، بجای روشناي ماه و سوسوی ستاره های امید، نور چراغ آشپزخانه بود شاهد غمگساريهايم. این بهترین خصوصیتی است که در خودم سراغ دارم. 
مادرم میگوید وظیفه تو این است کاری کنی که بچه ات شاد باشد از بودن در خانه. از بودن با تو. وظیفه داری کاری کنی که تا زمان باليدنش شاد باشد و برابر آنچه که پیش بیاید در آینده اش، آماده و محکم. که وقوع آنچه پیش می آید، دست کسی نیست.

6/29/2017

دمی ز وقت آسوده تو...

نیمه شب است. سرخ و سیر روی سینه ام خوابیده ای با دو دست کوچکت زیر چانه. نفسهات تند، صورتت آرام، تن نازکت را نوازش میکنم. بهشت برای تو همین آن است و من نگهبانش. 

6/14/2017

روزی که مادر شدم

در کتاب "baby Jahre"، فصل دوران بارداري نوشته : از این به بعد خيليها به شما می گویند مادر آینده! ولی شما از همان روز نخست بارداري، مادر شده اید.
حس مادری برای من هم از همان موقع شروع شده بود که فهمیدم هست. ولی راستش هویت مادرانگي، کيفيت مادربودنم را برای موجودی که مرا مادر خودش بداند درک نکرده بودم. فقط میدانستم همين مادر بودن است که درد امانم را مي برد یا برآمدگی شکمم روزبروز بزرگتر میشود. وقتی هشت ساعت مستمر تا لحظه در آغوش کشيدنش ضربان قلبش زیر گوشم بود و ستون فقراتم بیحس بود و چندین مرتبه تشنج کرده بودم ولی تنها به سلامت او و ماندن او فکر میکردم حتي به قیمت نبودن خودم هنوز نفهميده بودم چقدر یا چگونه مادرش هستم. حتی آن وقتی که مثل بچه گربه خیس کوچکي گذاشته بودندش روی سینه ام و بلافاصله شروع کرده بود به لیسیدن اشکهایم. يا وقتی اسمش را نوشتند زیر کارتی که نام من بعنوان مادر در بالایش چاپ شده بود. یا وقتی برای اولین بار مرا شکل غذا بو کرد و گرسنه و حریص با همه بدن کوچکش گردن و قفسه سینه ام را پوشاند. 
همه اینها و صدها لحظه دیگر در این مدت نبود که من درست در یک لحظه به مادر بودنم از جانب او "واقف" شدم. شب دوم زندگيش که از دلدرد به خودش می پیچید. همزمان آنقدر کوچک که در دستهای پدرش زیر چراغ مهتابي تقریبا ناپیدا بود و همچنان جوری عاصي جیغ میزد فکر کنی الان کل یک بیمارستان بیدار شده. جایی بین استیصال و ترس، من ناخودآگاه شروع کردم به آواز خواندن. تقریبا نه ماه هر روز و شب به هر بهانه، صبحها وقت آماده شدن و لباس پوشیدن، غروبها وقت آشپزی، شبها وقت حمام کردن، برایش خوانده بودم یو آر مای سان شاين... بعد همان لحظه ای که صدایم پیچید در اتاق، همان لحظه ناگهان ساکت شد و بدنش قوس آمد. گوش داد و انگار دلدردش یادش رفت. همان لحظه که صدای من را بین هیاهوی خودش شناخت و آرام گرفت. آنجا بود که دیدم ديگر در جهان امروزم موجودی است که به من هویت جدیدی غیر آنچه خودم داشته ام داده و مرا با آن به تعریف و سبک خودش می شناسد. از همان لحظه تا همین الان که چهار صبح است و در همه نسوج بدنم ردی از عبور یا حضور او به جا مانده، همین الان که کنارم خوابیده عمیق و گلگون. که "شبم از رویای او رنگین است  و من دگر من نیستم..."

5/17/2017

اندر مصائب اذهان واقعگرا

Very pregnant!
این بهترین توصيفی بود که در پاسخ احوال پرسی دوستم به ذهنم رسید. این جمله گوياي مجموعه احوالات است در این هفته ها که می گذرانم.
به نظرم میرسد یک موج بیخود اينستاگرامي راه افتاده در یکی دو سال اخیر در مورد بارداری. سلبريتيها طبق معمول طلایه دارش و طبقات متوسط هم دنباله رو. از بینظیر بودن و محشر بودن و گل و قلب و ستاره داشتن بارداری داستانها میگویند زیر عکسهای کراپ و فوتوشاپ شده کنار دریا و در دامن صحرا. عکاس میبرند با دوربین حرفه ای و لنز و فيلتر در چمنزار و با لباس توری و تاج گل و دم و دستگاه عکس میگیرند و زیرش تشریح بارداری به نظم و نثرهايی می نویسند که آدم درمی ماند اینها تراوشات یک ذهن واقعگراست یا صرف بوس و قلب دریافت کردن هوا شده. یک جا دیدم یکی زیر عکس خودش و دوستش ضمن هشتگ زدن مارک تامی هيلفيگر چیزی نوشته به مضمون " بهتر از این در جهان هيچ حسی نیست که همزمان با دوستت باردار باشی"! پیش خودم فکر کردم اين یا دارد در حد خنده-گریه داري اغراق میکند تا جایی که خب منجر شده به نوشتن چرندیات. یا واقعا و از ته قلبش این را باور دارد و چه عجیب که این همه حس و تجربه باشکوه در جهان هست که ما بواسطه انسان بودنمان توان و حتی زمان تجربه همه شان را نداریم بعد یکی به نظرش بهترین حس موجود و ممکن در جهان، حتی بزرگتر از در آغوش کشیدن خود نوزاد، این است که آدم با دوستش حامله باشد...

وقتی موجود کوچک زنده و کاملی با گنجینه منحصر به فرد ژنتیک و هويتش که هنوز بر هيچ کسی مشخص نیست در بطن آدم می لولد، وقتی صدای قلبش از دستگاه زیر سقف ميپچد، وقتی تلاش میکند تا برای قد کشیدن جا باز کند، مسلما که حس بسيار باشکوه بی بديلي است.
 اما راستش روی دیگر اين سکه شب نخوابيدنها، سندرم پای بیقرار، انواع ویتامینها که کم و زیاد می شوند و باید پی گرفتشان، درد مزمن، تنگی نفس، افت قند و فشار خون، افزایش ناگهاني حجم بدن در کوتاهترین زمان و همزمان کشیدن بار بدنی است که تا همین چند ماه پیش ده کیلو سبک تر بود. راستش اینها ملموس تر و زمینی تر و واقعی تر از آن است که ربطي به عکسهای گل در چمن بارداری و شکمهای براق برنزه درآمده از دامنهای توری و نگاه مریم وار به آسمان انگار همه از دم از خود خدا باردار شده اند، داشته باشد

5/07/2017

bond of creation

هنوز هم را ندیده ایم اما چه عجیب است... آنقدر دوستش دارم که وقتی به بی مرزی و ناپیدایی عمقش فکر می کنم گریه ام می گیرد.

4/24/2017

5

1- دو هفته پیش، قبل تعطیلات، کارت بانکی ام را گم کردم. بعد از چندین بار نامه نگاری، تلفن کردم به بانک و طلبکارانه ضمن سرزنش کردنشان برای تاخیر در پاسخ گویی از راه ایمیل، کارت نو سفارش دادم و قبلی را باطل کردم در حالیکه صادقانه گناه گم کردن و خیلی زود اقدام نکردن، به گردن من بود.

2- عزیزی به من نوشت: همه کارهات سر نظم است. چه خوشم می آید. به موقع رفتی دنبال درس و تخصص. به موقع تمامش کردی، وصلش کردی به تشکیل خانواده. سر فرصت داری مرحله به مرحله پیش می روی. الان داری مادر می شوی. همه چیز روی نظم و روال ...
من توی دلم گفتم: آخ.

3-. تازه اسمم آمده بود روی کتاب درسی. مدرکم هنوز بوی جوهر می داد و توی جیبم بود. برای تفنن فرانسه می خواندم و شنبه ها معلم خصوصی گیتار می آمد و پنجشنبه ها می رفتم آتلیه که صندلی همیشگی ام در کل روز قرق من بود و ضربه می زدم به بوم. جوانترین مدرس بودم در دانشگاه. پشت فرمان اتوموبیلی که خیلی گنده تر از من بود می راندم از اتوبان که برسم به کلاس و ترم را تمام کنم به شوق رسیدن به تصویرم از مهاجرت درخشان، زندگی در کنار ساحل گرم، تعطیلات با همه خانواده ام، عشق، موفقیت، سرازیری.

4- نه که من پیگیر زندگی نبودم؛ بودم. نه که "به الان وقت این است و بعدا وقت آن است" فکر نمی کردم؛ که می کردم. تلاش نمی کردم؟ اتفاقا که می کردم. تا جایی که یادم می آید، همیشه هم داشتم به ریسمان امید چنگ می زدم و تقلا می کردم که بهترین باشم. خودم را مجاب می کردم به درس خواندن. به یاد گرفتن این هنر و آن مهارت. به زود تمام کردن و رسیدن به امضای پای مدارک. بعدتر به ترجمه کردن کتاب و مقاله که البته جز آمدن اسمی روی جلد، چیز دیگری برای من نداشت. به زورچپان کردن خودم برای کار در دانشگاهی که بسیاری از پرسنلش را دوستش نداشتم. و همواره به راضی کردن خودم در پذیرفتن همه شرایط آدمهایی که وارد زندگی ام می شدند و از همان اول راستش را نمی گفتند. به زورکی کنار آمدن با همه کاستی هایشان به نام " درک کردن". چه بودم؟ یک "درک کننده بالفطره که فقط اول ناکامیها مشتی به در و دیوار می زد و سپس رام می شد و کنار می آمد. و بعد چه می شد؟ بعد می رسید به خم شدن کمرم زیر بار "تن دادن به پذیرش" و اتفاقا که پشت پا خوردن از همان آدمها، همان شرایط. همان کنار آمدنها  به بهای آدم خوبه بودن. این مرا بسیار به عقب راند اتفاقا. که من اگر اینها را دور زده بودم، الان، همین الانی که در اینجای زندگی ایستاده ام، ده سال پیش بود. ده سال یک عمر است. ده سالی که دوباره از صفر شروع کنی تا تازه برسی به خودت، استخوان می خواهد.

5-- شبی که روی کپه وسایلم نشستم وسط اتاق دانشجویی رو به جنگل پاییز زده و تازه فهمیدم سرما یعنی چه، شبی که دلتنگ بودم و در سراسر آن خاک کسی را نمی شناختم، شبی که آنقدر تبدار و بیمار بودم که در بطری آب را نمی توانستم باز کنم و از سر ناتوانی گریسته بودم، روزی که دیده بودم اکثر همکلاسی هایم چندین سال از من جوانترند، روزی که نشستم سر کلاس زبان جدید و اولین کلمه را توی دفترم نوشتم و به اکابر که مادربزرگم حرفش را می زد فکر کردم، روزی که رفته بودم دکتر و نمی دانستم انگلیسی بلد نیست و نمی توانستم مشکلم را به زبان دیگری ترجمه کنم، غروبی که دلم میخواست فقط یک بلیط داشته باشم و یک راست بروم ایران، خانه، توی اتاقم، زیر پتو، روزی که  باز کردن همین حساب بانکی که امروز خیلی طلبکارانه از خدمات مشتری اش شکایت کردم؛ برایم معضل بزرگی بود چون نمی فهمیدم طرف پشت تلفن دارد از من چه سوالی می کند و از اضطراب ندانستن و نفهمیدن عرق سرد می نشست روی پیشانیم، تمام وقتهایی که خودم را می دیدم که با همه داشته ها و آموخته های سالیانم حالم  مثل کودک گنگی است که دارند باهاش حرف می زنند ولی درکی از مکالمات ندارد و نمی داند چه بر سرش آمده، تمام اینها به اضافه پست و بلند ناگزیر روزمره ها، به اضافه اجبار به کارآمد بودن در ازای حقوق دریافتی، به ازای اثبات اینکه کارفرما، استاد راهنما، رییس... در انتخابم اشتباه نکرده اند و من از پس شغل، امتحانها وظایفم برمی آیم. به این نمی گویند روال که من تمامشان را تک به تک با سرانگشت و دندان و چنگ باز کردم و گذراندم تا به مهارت مدیریت کردن زندگی ام در خاکهای بیگانه رسیدم.
راضی ام؟ بله خیلی هستم. چرا؟ چون آن وقتها که فکر می کردم باید شرایط همه را درک کرد و به ناهنجاریهاشان تن داد، همانقدر بلد بودم. به جبران بلد نبودنهایم هم بالطبع همان اندازه بلا سرم آمد. الان واقفم که چه شد و چرا شد. و به حق شکایتی نیست از روزگاری که آن جلوهای صف همسالانم بودم و داشتم می درخشیدم و به آنی در مار و پله اش باختم و رفتم سر مهره اول و آنقدر ماندم تا دوباره از نو همه مراحل را بازی کنم و بیایم بالا. ده سال طول کشید. به این نمی گویند به موقع. به این می گویند بالاخره.

4/08/2017

حکایتی نمانده از روزگار رفته

چندین سال پیش در خارج اول از کسی خیلی خوشم می آمد (در وبلاگستان ایرانی پيرو فرهنگستان انگلیسی بهش میگویند کراش!). به هر حال خیلی خوشم می آمد و همزمان میدانستم میسر نیستیم با هم و چند وقت دیگر مسیرها جدا میشود هر کسی میرود جای دیگری و نزدیک تر شدن ممکن نیست. این وسط یک بار هم مرا مهمان کرد به نوشیدنی و یک بار در مهمانی ولنتاین از ناکجا آمد و یک قلب قرمز هدیه داد و محو شد ولی باقي ماجرا در حد تئوری باقی ماند چون طبق پیش بینی ام هر کدام باید ميرفتیم به مسیر دیگری. هر چند از خوش آمدن من چیزی کاسته نشده بود و تا مدتهای مديد در "اگر" نشسته بودم که چه میشد اگر فلان بود و بسار نبود و بهمان میشد.
سالهای بعد من دیگر رفته بودم در رابطه ای و او هم در رابطه ای و بعدتر دیدم که دیگر با دیدن عکسها حال و حس خاصی جز یاد آوردن چند خرده خاطره ندارم.
تا همین دیروز که یک احمق داغاني با کامیون به دل مردم استکهلم تازید، طرف آمد و یک یادداشت نوشت: "باز یک پناهجوی تروریست ... چرا کسی جلوی ورود این پناهجوها را نمیگیرد؟" باورم نمی شد! دیگ خشمم مي جوشید از این قضاوت ابلهانه، حق به جانب و فاشیستی. انگار پناهجو کارت دعوت داده بوده که سرش بمب بریزند و در خانه اش را با پوتین بشکنند و بهش تجاوز کنند تا برود کشور دیگر پناه بگیرد. انگار پناهجو یعنی ترورکننده. انگار نه انگار که مسئولیت پناهجو شدن به گردن آدمها و دولتهای دیگریست...بعد من از نزدیک کنار پناهجوها نشسته بودم. بهشان گوش داده بودم. زخم میشد قلبم از دیدن نگاههای سرگردان و دستهای مضطرب و مظلوميتشان. دیروز واقعا دلم میخواست بروم قاره دیگر یک سیلی بزنم بهش و برگردم. یک سری از آدمهای ساکن استکهلم تازيده بودند بهش که نوشته را پاک کرد و به من نرسید جواب بدهم.
امروز دوباره دیدم نوشته: ما آمریکائیها وظیفه داریم به مردم کمک کنیم تا در کشورشان بمانند! بعد هم یک عکس جدید هوا کرده خندان در کنار ترامپ و نوشته : همراه با آقای رئیس جمهور. گویا بعد از به عهده گرفتن شغل ارسال شبانه روزی اخبار کمپين، ترفیع گرفته تا کنار رئیس جمهور ملازمتش را کند! 
با دیدنش کنار ترامپ، دیدن لبخندشان، کت و شلوارهای تیره و کراواتهاي سرخ، خواندن نوشته اش، فقط توی سرم این جمله میرود و می آید: تو واقعا آن سالها چه فکری میکردی و چه فکری نميکردي؟ اصلا نمی فهمم خودم را. تا جایی که یادم هست تحمل هر چیزی را داشتم الا حماقت بی پایان...
اگر طرفدار وجود و حضور خدا در زندگی انسان بودم، کنار جمله ای مثل خدا را شکر برای وجودت، جمله ای مثل "خدا را شکر برای برخی از هرگز نرسيدنها و نشدنها" را هم حتما می گنجاندم.

3/29/2017

شکوفه های بیقرار، روز آفتابی

نتیجه امتحان زبان که آمد، از خوشحالی برای خودم پایکوبی کردم. در آخرین مرحله سطح پیشرفته زبان تخصصی قبول شده بودم. شب قبل شروع کلاس، مثل آن وقتها که اولين روز هر ترم جدید، از قبل لباسهایم را با رنگ هماهنگ و وسواس انتخاب میکردم و میوه می گذاشتم توی ظرف و آب و دفتر نو برمیداشتم، مرتب و منظم کیفم را چیدم. صبح زود، صبحانه خورده و حمام کرده، خیلی شاد و پرانرژي رفتم بیرون. آفتاب بهار هم می درخشید و پیاده رو پر از گنجشک بود. توی قطار شلوغ، کسی جایی به من نداد. با شکم قلنبه ام یک گوشه ایستاده بودم و خودم را به زحمت بند کرده بودم به کنج میله. هر کدام از مسافرهای کتاب یا گوشی به دست که در طول مسیرمان مرا نگاه کردند، فوری نگاهشان را دزدیدند از ترس اینکه بخواهم علامت بالای سرشان را نشان بدهم که حق تقدم با سالمندان و باردارهاست. دلم نمی خواست احوالم را متشنج کنم. حواسم را به پنجره پرت کردم و کل راه سرپا ایستادم. بعدتر، در پیاده روی منتج به کلاسم، مردی با لهجه ترکی حرف کثیفی پراند طرفم. اصلا انتظارش را نداشتم. بخصوص که زنی در وضعيت خودم را مایه تحریک کسی نمیدانم آن هم سر صبح.
توی راهروی ورودی کلاس، هنوز دفتر ثبت نام را امضا نکرده بودم که دو زن از اتاق مديريت با شتاب آمدند طرفم: شما بارداريد؟ اداره کار از وضعیت شما مطلع است؟ خب باید هماهنگ کنیم چون کلاسهای ما شش ماهه است و اینجوری خیلی برایمان هزینه بر است چون علاوه بر حضور در کلاس،شرکت در دوره کارگاه اجباريست. امروز را موقت باشید سر کلاس تا ببینیم وضع شما چه میشود...جوري با اخم به شکمم اشاره میکردند و می گفتند "وضع" که انگار دچار بیماری مسری هستم و خطایی در حق بشریت مرتکب شده ام. قلبم تند میزد و نفس کم می آوردم وقتی دیدم حتی معلم کلاس را صدا کردند و در مورد این دانشجوی تازه با وضع خاصش! اطلاع دادند.
ساعت اول کلاس، بعد اينکه هر کسی خودش را معرفی کرد و از شغل و پیشه و تحصیل و دلیل انتخاب کلاس گفت، معلم آمد سراغم. گوشه میزم نشست. تاریخ تولد و جنس بچه را پرسید. لبخند می زد. گفت خیلی هم کار خوبی کردی که نترسیدی و شرکت کردی و امتحان به این سختی را قبول شدی. حیف بود با این سطح زبان نیایی. از نظر من هیچ اشکالی ندارد که تا هر وقت توانستی شرکت کني. تا هر قدر هم توانستی همکاری کن. خیلی هم تبریک از الان. مادر شدن خيلي عاليست... 
موضوعی داد که همانجا درباره اش آماده بشویم و ارائه اش کنیم. بعد از ارائه من رو به کلاس گفت: شکل درست آغاز و بسط و نتیجه گیری یک مطلب اينجوريست. بعدش نشسته بودم که بچه لگد زد و دلخوريهايم از سرصبح، چشمم را چشمم خیس کرده بود. الان چند روز میگذرد. 
آقای مسئول کارگاههای زبان، امروز آمد دنبالم و دعوتم کرد اتاقش. از اداره کار، نامه فوری داشتند که باید مرا بپذیرند و دلیلی ندارد وقتی امتحان تخصصی را نمره آورده ام و هنوز هیچ فرقی با یک زبان آموز دیگر ندارم، بخاطر بارداري عذرم را بخواهند. گفت پرونده ات را خواندم. دو بار مهاجرت، اینهمه سال درس و کار به زبان بیگانه، خب ما کارگاهی نداریم که چیز بیشتری به آدمی مثل تو یاد بدهد! لزومی ندارد بعد از کلاس همراه بقیه بیایی کارآموزی. گفتم من چند ماه است درسم تمام شده و دنبال شغل میگردم ولی یافتنش الان که دارم مادر میشوم دیگر ممکن نیست. ترسیده ام. برای همین است که اصلا اینجا آمدم. تازه همينش را هم میخواستند راهم ندهند. گفت این کلاس را تا هر وقت توانستي بیا ولی بعدش از من می شنوی، فقط به فکر بچه ات باش. زود بزرگ میشود، خیلی زودتر از آنکه ارزش داشته باشد نگران مسائل دیگری جز او باشی. روزی که راه افتاد، يا اولین کلمه را گفت و تو بودی و ذوقش را کردی مهمترین اتفاق است. بعدها وقتی اولین کار را گرفتی، وقتی باز پیشنهادهای شغلی دیگری آمد، یاد من کن. یاد امروز که بهت گفته بودم آدمی مثل تو نگرانی خاصی برای زندگی شغليش نباید داشته باشد چون راستش مسیری که تو تا اینجا آمدی، سخت تر از آنی است که ما ارزشگذاری اش کنيم و بهش نمره بدهیم.  
توی راه برگشت، برای بچهک رقصانم آواز میخواندم. باد می وزید و شکوفه ها می ریختند زمین.

3/20/2017

بیا تا داد عمر رفته بستانیم

سبزه گذاشتم در سفال که به قول مانو ی روانشادم "سبز نیله" قد کشیدند و پرپشت. سنبل کاشتم که دو رنگی درآمد صورتی و سفید، سخاوتمند در عطرافشانی. امسال حتی نارنج داشتم که جای تقلب هر ساله با پرتقال، انداختمش توی آب پر از گل و شمع در قدح لاجوردی هدیه امیر و آزاده. جان شیرینی پزی نداشتم امسال. درعوض از شیرینیهای سوغاتی مهمان های ایرانی ماه پیش، ظرف بلورم پر از شیرینی یزدی ترد و تازه بود. شمعدانهايم نو بودند یادگار سفره عقد. برنج محلی گیلان داشتم که به رسم همانجا در کاسه ای کوچک ریختم و به برکت فکر کردم. عیدی ها را گذاشتیم لای سبزه ها و کنج سفره. بعد هم کنار ترمه نشستیم و تخم مرغهايمان را رنگ کردیم. من بته جقه کشیدم، او صورت خندان کودکی تپل.
از بین هرآنچه روی سفره گذاشتم اما، دوست داشتنی ترینشان آن جفت جوراب کوچک است تکیه زده به گلدانک صورتی. انگار وسایل عروسک.
من به نوروزهاي زیادی، تنها صبوری کرده بودم و رشته زندگی را محکم نگه داشته بودم که فقط بگذرد از سر. این بهار و هر چه در مقدمه اش بود، در نظرم جایزه بد نگفتنهای من بوده به مهتاب در روزگار تب. منی که همواره چشمم به شکوفه ها و دمیدن قطعی آفتاب بود حتی در تاریک ترین آنات. حتی طی آن فصولي که همواره در سررسيدشان امیدهایم سترون و آرزوهایم تلنبار بود. 
این بهاری بود که دیدم سرانجام جوانه هر امید دوری، سبز است. این فصل ديريافته که مأمن و مأواست و تنها آرزویم برایش سلامتی جان و تن است برای همه. چه آنها که آغاز این روز نو را دوست داشتند چه آنها که نه. چه آنها که نزد من دوستند چه آنها که نه. امیدم آن است که به جبران همه نرسيدنها، احوال همگيمان به سوی بهبود باشد همواره.

3/08/2017

And miles to go before I sleep, And miles to go before I sleep... به مناسبت امروز

1- امروز همراه چند تبریک که گرفتم، یکی هم برداشت برایم تصویر یک بادکنک صورتی زیر بارانی از رژ لب و شکلات فرستاد با حروف برجسته مبارکباد روز زن! یکی هم شعری فرستاد با مضمون آه کشیدن زن و لرزیدن همه کائنات و متنی پشت بندش که زنان تاج سر آفرینش هستند و در هر حال باید لوس و نوازش بشوند که شاد باشند و شادی ببخشند. یک مرد جوانی هم جایی نوشته بود این تبلیغ فمینیزم و نامگذاری و غیره، همه پروپاگاندای دنیای کثیف مدرن است چون زنان در بیکینی ها و لباسهای بدن نما کنار استخرها و مهمانی های شبانه خیلی هم بیش از حد لزوم آزادند و پدر مردها را درآورده اند و مهریه شان را می گذارند اجرا.

هر سال می بینم که هنوز که هنوز، بسیار راه مانده برای رفتن چه برسد به رسیدن. به قول رابرت فراست، "مایلها راه پیش از آنکه بخوابم".

2- امروز بعد اینکه ظرفهای تمیز را از ظرفشویی درآوردم و با مسئول ثبت نام کلاسهای زبان حرف زدم، دیدم لاک دستم جابجا پریده. همیشه از لاک نصفه متنفر بودم من. به خودم گفتم تا غروب، یک فکری به حالش بکن. بعد هم لپ تاپم را روشن کردم و نامه دومی را که باز کردم فهمیدم که مقاله ام چاپ شده و آمده روی Pubmed . هر که  دستی بر آتش تحقیق و نوشتن رساله و مقالات علمی داشته، به ناچار به حبل پاب مِد هم چنگی زده چون منبع معبتر رفرنسهای علمی دنیاست. خود من هر وقت مقابل حرفهای بی منطق شخصی کم بیاورم، سریع ترین راه فرارم گفتن این است: ماخذ این حرف شما کجاست؟ پاب مد؟ اگر هست که من بپذیرم. خلاصه که در بند دوم این نوشته، میخواستم به خفن بودن خویش اشاره گلدرشتی کنم و همزمان بگویم چاپ کردن مقاله با لاک زدن ناخن منافاتی ندارد و ناقض هم نیستند. شمای مرد چه فکل و کراوات بزنید چه بلوز چروک و شلوار خانواده بپوشید، شمای زن چه موهایتان را از فرط دکلره کردن بسوزانید چه کرک پشت لبتان را برای روز مبادا نگه دارید، می توانید به برابری حق زن و مرد در خانه و خیابان معتقد باشید/نباشید. این به شغل، درآمد، تحصیلات، فرزندآوری، مکان، زمان... ربطی ندارد. در یک دنیای برابر یک زن خانه دار کم سواد در ساوجبلاغ همانقدر حقوق اجتماعی و انسانی دارد که انوشه انصاری، که رابرت فراست، که رییس بانک مرکزی. اینها را با هم قاطی نکنیم.

3- این روزها با قوانین نانوشته بازار کار دست و پنجه نرم می کنم. خیلی ساده، تقاضای کار زنانی در سن و سال من می رود ته لیست. کارفرماها از ترس اینکه ما نرویم مرخصی زایمان، تقاضاهای کارمان را جوری با مکر و حیله رد می کنند که نه بشود بهشان اعتراض کرد نه بشود به منطق پشتش استناد داشت. معمولش این است و کسی در باره اش حرف نمی زند که چگونه کارخانجات و شرکتهای عظیم، شغلها را عرضه می کنند درحالیکه کاندید مورد نظر از قبل انتخاب شده و طبق قانون خنده دارشان تنها نیاز است که شغل برای عموم اعلان داده شود. در بهترین حالت هم وقتی کاندیدی برای شغل تعیین نشده، به طور متوسط زنان معدودتر از مردان به مصاحبه دعوت می شوند. در ازای اولین شغل هم، حتی در این کشور به ظاهر آزاد متمدن، معدل حقوق زنان از مردان کمتر است. 


4- مخلص کلام، متاسفانه من امروز هم چون هر روز دیگری آرزوی زندگی در دنیایی برابر را دارم. دنیایی که در آن دیگر لزومی به نامگذاریهای خاص برای انسانها نداشته باشیم. نه نامگذاری روز کودک، نه نامگذاری روز معلم، نه نامگذاری روز زن. گفتم متاسفانه، چون هنوز که هنوز احقاق چنین یوتوپیایی را متصور نیستم.
الان به نوشته های سالهای قبلم نگاه کردم. دیدم همچنان و همواره به هر چه که نوشته بودم معتقدم. بازنوشتنشان تکرار مکررات است. ضمن ابراز همدردی با عزیزانی که هنوز عبارات "بازیگر پورن/ مصابحه به پورن استار/سایز زن بازیگر پورن..." را جستجو می کنند و با پیشانی میخورند به در بسته این وبلاگ؛ لینک نوشته های پیشینم را می گذارم همینجا.

2/28/2017

"Die wichtigste Stunde im Leben ist immer der Augenblick; der bedeutsamste Mensch im Leben ist immer der, welcher uns gerade gegenüber steht; das notwendigste in unserem Leben ist stets die Liebe"

 پروژه هفت ماهه ای بود که مقدمه اش همه هفت ماه را طول کشید و بهره برداریش ظرف یک روز تمام شد. از تمامی دقایق آن صبح تازه با آفتاب زمستانی که در لباسهای آبی رنگ همراه خانواده هامان رفتیم قصر شهرداری و عقد آلمانی کردیم و کنار رودخانه لیوانها را به هم زدیم، تا روز وشب جشن فردایش که عقد فارسی را به شعر و به دو زبان برایمان خواندند و ظرف عسل و حنا دادند دستمان، تنها یک دفتر با عکسهای پولاروید و متنهای یادگاری مهمانها برایمان مانده، همراه یک سری عکس که فیلمبردارمان روی حساب رفاقت خیلی زودتر از موعد برایمان فرستاد. باقی، همه اش گذشت به چشم به هم زدنی.
پررنگ ترین خاطره ام از شب جشن مال دقایقی است که یکی از ساقدوشها رفت پشت بلندگو و مهمانها را به سکوت فرا خواند و هدیه غافلگیرکننده اش را تقدیم ما دو نفر کرد: پیام تبریک تصویری از دوستان و اقوامی که در جشنمان نبودند. هر کدامشان رو به دوربین و خطاب به ما حرفهایی گفته بودند که پشت سر هم پخش می شد و کوبش قلبم امانم نمی داد. غافلگیری ام همراه اشک و لبخند و دلتنگی و رقت قلب و سربلندی و نمی دانم چقدر حس توامان، چند نفر دیگر را هم به گریه آورد. یکی از مهمانان غیرایرانی از آن طرف سالن آمد و بغلم کرد و در گوشم گفت: دوریشان در این شب حتما که خیلی سخت است. ما را جای آنها نزدیک تر به خودت حساب کن.
دوست داشتنی ترین دقایقم شاید وقتی بود که در عقد آلمانی، خانم عاقد  به نقل از تولستوی برایمان خطبه خواند؛ یا فردایش که سر عقد ایرانی خانم و آقای عاقد از حافظ به فارسی و انگلیسی غزل خواندند. شاید هم درست همان لحظاتی بود که پدر و مادرم ایستادند جلوی همه مهمانها و برایم متن دستنویس مادرم را خواندند و پدرم ترجمه اش را. خیلی مغرور بودم و همزمان کلی بغض داشتم و همزمان سبک بود دلم از شنیدن و دیدن و داشتن آن همه عشق.
تک لحظه های دوست داشتنی را بخواهم به یاد بیاورم شاید از مهمترین هاشان آن لحظه بود که قدم گذاشتم توی تالار عقد وهمه  شمع ها روشن بود و بوی اسپند و صدای رسای عموی داماد مبارک باد میخواند و مهمانها ایستادند. بعدش لابد وقتی بود که هر کدام گفتیم "بله". فکر که می کنم، بعدیش وقتی بود که داشتیم در خنکای غروب می رفتیم سمت سالن مهمانی و صدای محمد نوری از داخل می آمد و میهمانها در ورودی تراس، نقل در مشت و بالای پله ها، منتظرمان بودند. آخریش، لحظه شروع رقصمان بود و پیچیدن صدای ویگن. 
اینکه تعداد زیادی از افراد فامیل درست در لحظه آخر ویزایشان رسید و خودشان را رساندند، یا که جشنی از آب درآمد که هر مهمانی از هر نژاد و فرهنگ و زبان کنار هم شادمانه پای کوبیدند، یا اینکه در وسط ماه فوریه اروپا، آفتاب بود و باران و برف و تگرگ نبارید، از اقبال ما بوده؛ اینکه سفره عقدی داشتم که از رییس هتل تا پرسنل و مهمانها بیایند و از آن عکس بگیرند، از مهربانی و  خوش سلیقگی اطرافیانم.
برای خیلی از مهمانها، این اولین جشن ازدواج ایرانی بود. هر چه به یادگار نوشتند یا به خودم گفتند، نشانی جز تجربه ای شاد و خوب گذراندن همه ساعاتشان از لذت موسیقی و غذا و رقص و پذیرایی ایرانی نداشت و من فکر می کنم نهایت آرزویم از برگزاری جشنمان همین بود نه چیز دیگری.
از خودم گرفته تا بچه های فامیل، همه ما روزی از مادرهامان پرسیده بودیم که در فیلم و عکسهای عروسیشان، وقتی آنقدر جوان و زیبا و در مرکز توجه همه هستند، ما کجا بوده ایم پس؟ چرا در عکسها نیستیم و چرا جا مانده ایم؟
دستکم من یکی می توانم روزی در پاسخ این سوال به کودکم بگویم: همه اش را بودی بچه جان. درست وقتی جواب عاقد آلمانی را می دادم، یا که حواسم را جمع می کردم که بعد از سه بار بگویم بله؛ درست همان وقت تو داشتی مرا لگد می زدی.

2/08/2017

مثل یک بیشه نور..

دانستن اینکه "هست" جفتمان را آرام کرده. شده ایم عین دو پرنده که کنج بامی دور لانه کرده اند و صدایشان درنمی آید. آرام می روند و می آیند و با خودشان مشغولند. شیمی اش می شود کم شدن ترشح تستوسترون و زیاد شدن استروژن. ادبی اش می شود عشق به فرزند.
پیش از این جوانانه تر بودیم. بی قرار تر. گاهی با هم موافق بودیم و گاهی نه. وقتهایی هم یکه به دو می کردیم. وقتهایی توافق و وقتهایی لجبازی. سر اینکه کدام وسیله کجا باشد.از کجا خرید کنیم. آخر هفته چه کاری نکنیم و چه کاری کنیم. مقصد سفر کجا باشد، کدام هتل، کدام شهر. فلان چیز چرا غیبش زده و این تقصیر نظم و بینظمی کیست؟
عین روزمره هر رابطه دونفره ای در جهان. طبعا به تناوب سر هر موضوعی که مورد توافق نبود، برنده و بازنده بحث جا عوض می کردند. بعد یکی معذرت میخواست ویکی از به کرسی نشاندن حرفش حس خوب می گرفت و زندگی می رفت جلو.
الان اما توافق سر جای اشیا، معانی و مقاصد، لیست کارهای انجام شده و درحال انجام، محلی ندارد چون اصلا من و تویی نداریم. جز رد کردن نامهای پیشنهادی همدیگر، هیچ اختلاف نظری نداریم چون اصلا موضعمان از "اما من درست می گویم" به "صلاح وسلامت و آرامش او" تغییر کرده. هیچ اختلاف عقیده ای اتفاق نمی افتد. همه کارها را آهسته و پیوسته می بریم جلو و تصمیمات  بلند مدت نمی گیریم. سر چیزهایی که به او مربوط است
روزی ده بار با هم مشورت می کنیم چون هر کدام معتقدیم دیگری بهتر میداند در حالیکه هر دو یک اندازه می دانیم و نمی دانیم.
جوری حواسمان جمع جای دیگریست که اصلا حتی شبیه دو تا آدمی که به زودی جشن ازدواجشان را میزبانی می کنند نیستیم. جزییات اصلا  اهمیت ندارند. آنقدر که ساقدوشها صدایشان از بیخیالی ما درآمده. کلا مهم نیست کی چه کرد. کی چی گفت. کجا چه شد. دنیا و مردمش را گذاشته ایم به حال خود. خودمان معطوف جای دیگر، وجودی دیگر.

بهترین تفریحمان هم این است که
برویم دکتر! من در این گوشه اتاق چشم به مونیتور کنار تخت، او آن طرف اتاق در مونیتور دوم، همزمان که دکتر دارد از زمین و هوا حرف می زند، تصویر رقصانش را نگاه می کنیم و هر بار انگار بار اول است، گریه مان می گیرد. برنامه روزانه مان هم اینجوری است که روزها بخوانیم در موردش، شبها بنشینیم و برای هم تعریف کنیم. من توضیح بدهم چی خوردم وچه ماهیچه هایی را حرکت دادم، او ضمن پوست کندن میوه فهرست ویتامینهای هر یک را چک کند. در نور کم موزیک بگذاریم ببینیم به کدام قسمتش واکنش نشان می دهد و کجا را برای لگدزدن نشانه می گیرد. هر شب حدس می زنیم تا الان چند تار مو دارد. چند سانت شده. چند گرم. اندازه چه میوه ای است. خیلی به کوچک بودنش می خندیم. بعد رویا می سازیم. ادایش را درمی آوریم که چه جوری پررو پررو دهانمان را مورد عنایت قرار خواهد داد. حدس می زنیم وقتی بیفتد روی دور حرف زدن و دلبری و سوال پرسیدن و لجبازی چه شکلی می شویم. برای دوره یاغیگری و نوجوانی اش نطق آماده می کنیم. می فرستیمش کلاس موسیقی. اردوی مدرسه. سفرمجردی. دانشگاه. گاهی هم مرد خیلی شاکی می شود که چرا برای لمس لگد آخری صدایش نزدم؟ جدی جدی می پرسد چرا " همه اش را برای خودت برداشتی؟" که خیلی اسباب خنده من است. سعی می کنم جای قهقهه زدن، عادی و حرفه ای باشم و توصیف کنم: این یکی عین شنا کردن یک ماهی کوچک بود. مثل حرکت تند پای عقبی خرچنگ بود. مثل قل خوردن توپ پینگ پونگ بود... خیلی با دقت زل می زند به دهانم و معصومانه تصور می کند الان این لگد شبیه چی بود. خلاصه که طفلک مردها. نمی توانند هیچوقت خودشان حس کنند چطور یک ماهی در دل آدم شنا می کند. گاهی خم می شود و باهاش حرف میزند و منطقی بهش تذکر می دهد که شب آرام بگیرد و قل نخورد و بگذارد من بخوابم. چشمم تر می شود از دیدن این تصویر.
خیلی خوب است که جفتمان اینقدر دوستش داریم. اینجور برای جفتمان مهم است. الان دیگر می دانم که او رویای هر دومان بود هرچند درموردش حرفی نمی زدیم. هر دو میخواستیمش.


2/07/2017

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست

یک دوره ای از زندگیم که حس می کردم به هیچ جایی نرسیده ام و همه چیزم را باخته ام، شاید واقعا لازم و بجا بود که به بازی انتخاب و سرنوشت گردن بگذارم و تک و تنها بروم سمت قطب تا در شبهای طولانی زمستان در اتاقک سبز و نارنجی ام با خودم خلوت کنم.
زندگی ام بین مردمانش و متر و معیارشان از امنیت اجتماعی-شهروندی، دید مرا نسبت به خیلی از باورهای قبلی ام تغییر داد. هرچند آن روزها هنوز سودای "جای بهتر" و دوباره کندن و رفتن را در عمق فهرست آرزوهایم داشتم. من که از همان کودکی یک کارت پستال روی دیوار کمدم چسبانده بودم از آسمان خراشهای نیویورک، من که از همان موقع رویای زندگی به سیاق آمریکایی اش را می ساختم و شبها موقع خواب، خودم را می دیدم که دارم شبانه پرواز می کنم به آن سو و فقط همان سو، خیلی سختم بود که فکر کنم خوشبختی و آسودگی ربط چندانی به بلندی ساختمانها و نور چراغهای نئون ندارد. یادم هست در چشم هفت ساله من، پرواز به دوردستهای خوشبخت یعنی پرواز شبانه و همه پروازهای شبانه مقصدی یگانه، ممنوع و دست نیافتنی داشتند که فقط و فقط تنی چند در خانواده پدری ام از عهده اش برمی آمدند. همانها که "دنیا دیده" بودند و چمدانشان معدن شگفتیهای جهان بود. برایم همیشه آمریکا اول بود و بهترین بود. همه آنجا شاد و رنگی و خوشبخت بودند. مساحت خانه ها و طول اتوموبیلها پنج برابر حد متوسط باقی جهان بود و اِم تی وی و شیکاگو بولز و هالیوود داشتند.
این بود که وقتی در ابتدای زندگی بزرگسالی ام، اولین پرواز تنهایی و شبانه را به مقصدی جز بهشت موعودم تجربه کردم، جز نگرانی و اضطراب و حسهای گنگ هیچ هیجانی ناشی از برآورده شدن آرزوهای کودکی نداشتم. حالِ سفرهای بعدی ام طبیعتا عادی تر و آرامتر بود و همچنان هم از شکوه و هیجان رسیدن به "آنجا که باید" خبری نبود. هنوز رویای زندگی در کارت پستال آسمان خراشها، کار می کرد. حتی وقتی کای همراه پدر سرخ روی مهربانش آمد دیدنم تا "بهترین دوستش" را به پدرش معرفی کند و من برایشان چای ایرانی دم کردم و پدرش از سفر چند ماهه اش به آمریکا و اقامتش در کشتی اختصاصی و دوست دخترش و جنگلها و آبشارها و موزه ها تعریف می کرد. وقتی در پاسخ من که خیلی ساده دلانه با نگاه کهن ایرانی "آمریکا آقای دنیا" یم پرسیده بودم : خب چرا همانجا نماندید برای همیشه؟ پاسخ داده بود: "هرگز. من به مقدار بیشتری فرهنگ برای زندگی روزمره ام نیاز دارم!" من باز هم فکر می کردم که من و اکثریت آدمهایی که دیده ام به درستی فکر می کنیم که آمریکا بهترین است و خدا و امام است و هر گربه ای جز این بگوید دستش به گوشت نمی رسد...غافل از اینکه بعدها خودم از نزدیک می بینم باید حرفم را پس بگیرم. غافل از اینکه بهترین جای دنیا برای من همان گوشه امنی بود که پناه گرفته بودم. جایی که درها را به رویم نمی بست و مرا به رسمیت می شمرد و به من و مهاجرت و تفاوتم فکر کرده بود و محترمم شمرده بود.
بعدها من بازهم مهاجرت کردم. بسیار تغییر کردم. باز از نو یاد گرفتم و یادهای کهنه ام را دور ریختم. الان حدود سه سال است که حس می کنم ریشه هایم دیگر کم رنگ و سست نیستند. دیگر نمی شود مرا به تکانی از خاکی که انتخاب و به آن خو کرده ام درآورد. سه سالی است که کندن و رفتن و زیستن در سرزمینی دیگر، از آمال من نیست. تعریفم از آزادی، حقوق و کرامت شهروندی، امنیت روانی و اجتماعی و شغلی، زندگی دوگانه یک مهاجر، جنگ، صلح، مذهب و جنسیت و انتخاب، بسیار تغییر کرده. خیلی ساده، میزان خوشبختی در یک سرزمین، برایم معادل عمق آسودگی خیال یک فرد است وقتی خورشید غروب می کند. وقتی هفته آغاز می شود. وقتی تعطیلات از راه می رسد یا تمام میشود. وقتی بیماری چیره می شود. وقتی رسانه ها دعوا می کنند و جایی جنگ شروع یا تمام می شود.
بر همین اساس، سالهاست که آمریکا برایم آقای جهان و مسلما مقصد نیست. سالیانی است که خاک دیگری را برگزیدم. جایی که عمر به آب دادن ریشه هایم می گذرانم و حس می کنم این همه گشت و چرخ دوران وآزردگی و دلتنگی مدام برای خانه ام در ایران، از جای بدی سردرنیاورد. اصلا سالهاست که خوب و بد درهم است و بدیهای یک جاهایی، میتواند علیرغم بوق و کرنای تبلیغات و باور عامه جهان، به خوبیهایش بچربد. و البته که سالهاست می دانم در هرجای این جهان، فردوس دمی زِ وقت آسوده ماست.

2/02/2017

fis-moll.Allegro, Johannes Brahms

شاید یکی الان من را بخواند و فکر کند چه سانتیمانتال خلی هستم. نمی دانم.

در هر حال، من امروز برای کودکی در راه که هنوز کلی مانده تا برسد، اولین گیاه عمرش را کاشتم. از بین هدایای کریسمس، یک نفر به او هم فکر کرده بود و برایش یک کارت هدیه خریده بود که همراه یک شاخه گل و چند برگ کاج گذاشته بودش داخل یک گلدان کوچک با عکس برجسته کفشهای پاپانوئل. خب آن روز من طبعا خیلی ذوق کردم جای جفتمان. کارت را نگه داشتم که لابد بعدا باهاش پستانک و پییشبند بخرم. اما گلدان خالی مانده بود. امروز سر راه خرید میوه و سبزی، یاد گلدانش بودم. چشمم خورد به یک ردیف پامچال بندانگشتی. بین همه، صورتی اش دلم را برد. خریدم و آوردمش خانه و به همین بهانه گلدانهای دیگر را هم نونوار کردم که الان دارند نفس می کشند و دعا به جانم می کنند لابد.
مهم نیست که زمستان است و آسمان اغلب خاکستری است و دراعماق ژاکتها و شال گردنها زندگی می کنم. مهم این است که هوای بهار توی سر سودایی من است، و خب از مادری کردن فعلا همین را بلدم که آلبوم رقصهای مجار بگذارم و گل بکارم و حواسم باشد سبزی تازه بخورم.

1/30/2017

...بهتر از آب روان...

حدودا سه ماه قبل از امتحان جامع، دو نفری آمده بودند خانه جدیدم در شهر جدید. فردایش، صبح اول وقت باید می رفتم اداره مهاجرت. تاریک روشن صبح بود که برایشان یادداشت گذاشتم و وسایل صبحانه و قهوه ترک که کشف جدیدش بود را دم دست. وقتی برگشته بودم، همه جا مرتب بود و برایم یادداشت تشکر هم گذاشته بودند همراه وعده دیدار تا "روز بزرگ".
روز امتحانم، پسر آمده بود و دختر نه. چند ساعت قبلش، نوشته بود که سرمای خیلی سختی خورده و نمی تواند خانه را ترک کند. برایم "عشق فرستاده بود و نماینده اش را همراه یک گلدان ارکیده نایاب" که بسیار دوست داشتم/دارم.
وقتی آخرجشن فهمیدم که همان صبح سه ماه قبل، یواشکی رفته سر کمدم و یک کلاه پیدا کرده که دور سرم را اندازه بگیرد تا برای روز فارغ التحصیلی، زیباترین کلاه دنیا را داشته باشم جوری که انگار از ازل روی سرم دوخته اند؛ قند در دلم آب شده بود، اما همچنان ته دلم ابری بود که کاش می شد به عنوان بهترین دوستم توی مراسم من باشد.

شنبه قبل، در کمال رخوت، روی مبل ولو بودم که صدای در خانه و پشت بندش جیغهای بلند آمد. سکته کرده و لرزان رفتم دم در که دیدم خودش و چند دختر دیگر از دوستان صمیمی ام در لباس پلیس با دستبند و حکم جلب و کلت کمری، ریختند سرم و لباس راه راه تنم کردند و یک تور عروس انداختند سرم و مرا بردند مهمانی مجردی ام. همگیشان در شهرهای دیگری زندگی می کنند. می توانستم حدس بزنم برای اینکه قبل از ظهر و سرساعت مشخصی برسند اینجا، چقدر قطار عوض کرده اند و راه آمده اند. ذوق دیدنشان بعد از مدتها به کنار، تمام برنامه های آن روز را جوری چیده بودند که نهایت تفریح را حین مراعات حالم داشته باشم. روز و شبی بود که تا آخر عمرم شیرینی اش به کامم می ماند. نه به خاطر جاهایی که رفتیم و کارهایی که کردیم. بخاطر آنهمه فکری که کرده بودند تا کسی با وضعیت من هنوز بتواند احساس زیبایی و جوانی و سرزندگی کند. همان روز و فردایش، تمام مدت به هر بهانه مرا در آغوش کشید و به شکمم دست زد و ذوق کرد. عکسهای سونوگرافی را جوری با شادی از ته دل نگاه می کرد انگار خواهرم باشد. انگار خودم باشم. یادم هست اصلا  روز اولی که به دوستانم خبر داده بودم، او بود که بلافاصله از سر کار رفت یک جای خلوتی تا به من تلفن کند. تمام مدت هم از شادی میخندید و گریه می کرد...
حالا هم دو تایی در آشپزخانه بودیم و بقیه دخترها در سالن بودند عین قدیمها. داشتم گوجه خرد می کردم و او برایم با آن لهجه شیرین مدیترانه ای از در و دیوار حرف میزد.یکهو بی مقدمه گفت: راستش یک چیزی هست که میخواستم حضوری بهت بگویم. شب قبل فارغ التحصیلی ات، من جنینم را از دست دادم. یک ماهه بود. ببخش مرا. حالم جوری نبود که در جشنت شرکت کنم... داشت توضیح میداد و نمی دانم چرا عذر هم میخواست! و من گوجه و کارد در دست، خشکم زده بود. مطمئن بودم تا بغلش کنم جفتمان گریه می کنیم. پس مثل یک تکه چوب به ظرف جلویم خیره شدم انگار جدی ترین شیء دنیاست. یادم هست چرندترین حرفی که به ذهنم رسید در لحظه را گفتم؛ که حال همسرش آن روز جوری بوده که من متوجه هیچ اتفاقی نشدم. گفت:  بله، ما فکر کردیم دستکم یکیمان "باید" آنجا باشیم. وقتی داشت می آمد جشنت، انگار ماسک زد روی صورتش که کسی چیزی نفهمد. تمام مدت اما حواسش به من بوده و برایم می نوشت و حال می پرسید. هنوز هم کسی جز پزشکمان نمی داند که چه روزهای سختی داشتیم...

خب من چه می توانم بگویم الان؟ اینکه گاهی آدمها مرا بدجوری مبهوت می کنند. قلبشان، روحشان و جوهرشان، به کیفیتی است که کلمه ندارم برای توصیف. کسی که در اوج ناکامی اش، بتواند هنوز پاسخگوی خبر خوشت باشد، کسی که روزی اگر تو از خودت بگویی، او فقط خودش را نبیند، آخ کسی که فقط شریک غمهایت نباشد و تو با خیال راحت بتوانی در شادی ات هم کنارخودت داشته باشی اش...چقدر کم است. چقدر گران است. چقدر کسی که چنین آدمهای نادر گرانی را در زندگی اش ملاقات کند، نیکبخت است. نیکبختی، کلمه کوچکی است برای توصیف آنچه که در قلبم می گذرد وقتی به چشمهای قهوه ایش فکر می کنم. من دوستانی دارم، بهتر از آب روان...

1/28/2017

روزمره

1_ پشت در اتاق پذیرایی، یک لباس پف پفي سفید آویزان است. بعد از بارها اندازه گیری و به روز رسانی اطلاعات خیاط چینی-آلمانی از اندازه کمر و دور سينه، کماکان داخلش گم شدم وقتی پوشيدمش. شاید هم دلیلش این بود که به پوشیدن پف عادت نداشتم و فارغ از ابعاد، در هر حال فکر میکردم دارم در رودخانه ای از پارچه و تور شنا میکنم. چون توی عکس ها که همه چیز به نظر ساده و عادی است.  
2- روزی رسید که لازم شود به آشپزهای موبور، دستور پخت باقالی پلو و مرصع پلو بفرستم و یک ظرف غذای نمونه هم بپزم جهت بک آپ که یکهو جلوی مهمان ها برنج شفته چینی نگذارند.
3- شبها اکثرا دلدرد میگیرم. مدتهاست هم که خوب نميخوابم. به برآمدگی کوچک شکمم دست می کشم و هر چیزی به ذهنم برسد به زمزمه میخوانم. بعد میشود لااقل برای ساعتی خوابید.
4- یک رفیق هنرمندی دارم (نمیدانم به دوستی که تازه چند ماه است می شناسمش ولی از همه زندگی اش برایم حرف زده میشود گفت رفیق یا هنوز زود است؟) که مرخصی گرفته و دارد تک تک وسایل یک سفره عقد ایرانی را با دست میسازد. عشقی و دلی و مرامي به پیشنهاد خودش. فارغ التحصیل رشته صنایع دستی است. اینجور که معلوم است، رشته اش را خیلی دوست داشته چون کارهایی بلد است که در دانشگاه یاد نمی‌دهند. سفره های عقد در ایران را یا میخرند یا کرایه میکنند. کاسه نبات و شمع و نان و ظروف دستساز آجیل را من که جایی ندیده بودم هیچوقت.
5- صبح که بیدار شدم، آفتاب زمستانی پهن بود. دیدم روی میز آشپزخانه، برایم یک پاتیل شیرموز تازه که بدون ثعلب و افزودنی، مثل آدامس کش می آمد حاضر است. دو لیوان شیشه اي هم منتظر آب پرتقال دست افشار. احوال آرام روز شنبه.
6- سنجابها درخت بی برگ را دوست ندارند. اما همین حوالی هستند. بهار برسد، دوباره به لانه باز می گردند.

1/18/2017

و اینگونه، برلوسکونی و احمدی نژاد و ترامپ می شوند همه کاره یک مملکت

یکی از دوستانم توصیه کرد که بروم در فلان صفحه عضو شوم که جواب سوالهاي احتمالی ام را در میان سوالات و تجربه های مادرهای باتجربه بگيرم. اولش که چند روز منتظر ماندم تا درخواست عضويتم پذیرفته شود. بعد حدود پنج دقیقه مطالب را اسکرول، و بلافاصله گروه را ترک کردم. باورم نمي شد پروفايلهاي به این پر و پیمانی از سوابق تحصیل و شغل، در سال دوهزار و هفده میلادی، درگیر سوالات مربوط به محل سوراخ کردن گوش نوزاد هفت ماهه، عکاسی از بچه ها در ژست های بزرگسالانه و یافتن دکوراتور برای تزیین اتاق خواب کودکشان به شکل سرزمین پریان باشند، باورم نمي شود که علیرغم اینهمه کتاب و مقاله و فیلم، هنوز حق کودک به عنوان یک موجود زنده بر بدن و فضای اطرافش همه کشک است.
دلم پیش نوزاد دختری است که "مادرش دوست دارد گوشواره آويزانش کند که قشنگتر باشد". غصه ام شد از دیدن ترند عکسهای کودکان گیج و مات روی خروارها عروسک و تور و صندلی های لوکس و ناراحت. تا جایی که یادم می آید، هرگز دلم نمی خواست مرا در اتاقی بخوابانند که روی تک تک دیوارهایش از قبل برایم نقاشی انتخاب کرده اند و به جای من فکر کرده اند چه چیزی را دوست داشته باشم و قشنگ بدانم. خواه پرنسس و پری دریایی،  خواه هواپیما و شورلت. یادم هست چهار یا پنج ساله بودم و مجموعه میز تحریر و کمد لباسی در اتاقم بود با چوب اعلا ولی دست دوم. کودکی که قبل از من صاحبش بود، روی درهای کمد چند برچسب از کارتونهای والت دیسنی چسبانده بود. روزی که قدم رسید به برچسب ها، همه را کندم از بیخ. جایش برچسب های خودم را چسباندم که فرق چندانی هم با اولیها نداشت، ولی سلیقه خود من بود. 
باورم نمیشود هم نسلی من، چطور درکش به چنین مفهوم ساده ای نمی رسد که کودکش یک انسان کامل فقط در ابعاد کوچکتر است؟ که اصلا باید خودش صاحب سبک و سلیقه شود. زمانی میرسد که به عنوان یک موجود با روان سالم، چیزهایی را دوست خواهد داشت و چیزهایی را نه. چطور یک والد این را نمی فهمد که برای کودک سه ساله دکور به آن پیچیدگی براي اتاق خواب واقعا کار صحيحي نيست؟ اصلا درست کردن سرزمین شاه پریان یا قصر باکینگهام در اتاق کودکی که هنوز حتی شخصیتهای مورد علاقه خودش را انتخاب نکرده و در مورد احساسش تصمیم نگرفته، جز جنبه سرگرمی و "ما اينيم" گفتن به مهمان های بزرگسال که برای شام می آیند چه سودی دارد؟ 
کاش همانجور که برای رانندگی کردن، یافتن شغل، پذیرفته شدن در دانشگاهی معتبر،... باید زمین و زمان را برای اثبات لیاقت به هم دوخت، کسب شایستگی برای بچه دار شدن اینقدر فیزیکی و بی در و پیکر و دلبخواهي نبود.