1/22/2018

از قلبها و قهوه ها

خاطرم هست اولین کنفرانس بزرگي که به عنوان ساينتيست رفته بودم، اسم و عنوان چاپ شده ام در کتابچه سمينارها صرفا دهان پرکن بود، چون خودم که تازه از کشوری به کشوری دیگر مهاجرت کرده بودم، هنوز در محل کارم حتی جای وسایل را هم بلد نبودم چه برسد به مهارت و غیره، و خب حساب بانکی ام هم تقریبا خالی بود. آنقدر بی تجربه بودم که حتي اطلاع نداشتم می توانم درخواست برگشت هزینه های سفر و اقامتم را پیش از سفرم بدهم نه که منتظر باشم پس از پر کردن فرمها و ارائه بلیطها پولم را پس بگیرم. این بود که بعد از خرید بلیط و رزرو هتلی که پیشنهاد رئیسم بود، تقریبا هیچ پولی نداشتم جز آنچه پیشبینی میکردم اندازه خریدن چند وعده غذای ارزان کفاف ميدهد...
صدها تن محقق از سراسر جهان، هر پنج سال يکبار جایی گرد هم می آمدند و آن سال مقرشان برلین بود. کنفرانس ما در  همان مقري بود که ماجرای معروف کنفرانس برلین و زن ایرانی لباس زیر به دست که داد میزد اقای خاتمی آزادی زن این هم هست و مرگ بر رژيم و فلان اتفاق افتاده بود. خلاصه اینکه همه چیز درنظرم بسی  جدی و مهم بود و من خیلی نابلد بودم. 

پیش خودم فکر میکنم شاید تنها آدمی هم بوده ام که تازه دو ماه از شروع پروژه اش گذشته و هیچ تجربه و دستاوردي نداشته جز یک رئیس دست و دلباز که اصرار بر حضور دانشجویانش در چنان مجامعی دارد. چیزی که همه پس اندازم را به عنوان یک تازه دانشجوی تازه مهاجر تازه کار بلعیده بود...
در هر صورت، من دلم را به دریا زدم و سوار هواپیما شدم و رفتم برلین. در شرایطی که حتی تصور میکردم شاید در طول هفته گاهی گرسنه بمانم چون هیچ ایده ای درباره شکل برگزاری کنفرانسهای بین المللی و رستورانهای رایگان و سيارشان نداشتم.  اتوبوس فرودگاه رایگان بود و مرا برد تا هتل. وارد اتاقی شدم بسیار مجلل تر از تصورم در هتلی که مملو بود از افراد معروف با اتوموبيلهاي پارک شده منتظر در محوطه. هیچ ربطی به هم نداشتیم. 
دیرتر، برای معرفی و دریافت بسته خوش آمدگویی، راهی سالن اصلی کنفرانس شدم در آن سر شهر. و بله برلین زیبا و زنده بود. در سرسرای چراغاني سالن، چند چهره آشنا دیدم که قبلا فیلم مصاحبه هاشان را در کلاسهای درس دیده بودیم و حرفهاشان موضوع امتحان ما بودند... به خودم گفتم: تو جوجه دانشجو، بین اینهمه غول، آخر اینجا چه میکنی؟ وقت دريافت بسته و برچسب اسمم، زنی که کنارم ایستاده بود با ديدن پرچم کشوری که نماینده اش بودم، سر صحبت را باز کرد. از من راجع به پروژه ام (پروژه ای که واقعا چیز زیادی ازش نمی دانستم) پرسید. استاد راهنمايم را هم شناخت. از خودش و کار و گروهش که گفت، حس کردم بهتر است از این به بعد به هر که می خواهد با من حرف بزند، اشاره کنم لالم! که آبروریزی نشود...
فردا صبحش کله سحراز هتل زدم بیرون و از ترس اینکه پولم کم بیاید، پیاده راه افتادم سمت مقر کنفرانسها. یک ساعت و خرده ای طول کشید. زود رسیده بودم. کارت عضويتم را انداختم گردنم و رفتم داخل. دیدم کافی شاپ بزرگی را در سالن ورودي مستقر کرده اند و دو مرد جوان با لباسهای فرم در حال پذیرایی از مدعوین سحرخیز بودند. بوی قهوه تفت داده شده، هوشبر بود. گرسنه بودم. با احتیاط رفتم جلو و پرسیدم یک فنجان قهوه ساده چند است؟ مرد جوان پشت پيشخوان صورتش شبیه نقاشی های کلیسایی بود. با دقت نگاهم کرد. بعد توی صورتم خندید: لطفا بنشین همینجا. وقتی فنجان بزرگ قهوه را با قلب شکلاتی رویش و دو عدد ماکارون رنگی کنارش جلویم گذاشت دیگر حدس زده بودم قهوه رایگان است. و لابد نگاهم خجالت زده بود که مرد با مهربانی گفت: البته قلب شکلاتی و ماکارون جزء سرویسمان نیست ها ولی تو مهمان مني با آرزوی شروع روزی خوش برای همه دانشمندان جوان در شروع راه". لابد میخواست خجالت نکشم... چقدر حالم بهتر شد آن روز صبح، در وصف نمی آید.
دیرتر وقتی فهمیدم در طول روز، کنار فرصت رويايي شنیدن سخنرانیهای دانشمندانی که اسمشان روی کتب درسی ما بوده، انواع میوه، غذا و قهوه گرم و مرغوب و سرویس ایاب و ذهاب به مرکز شهر رایگان است، خنده ام گرفت از بی تجربگی و نابلدی خودم. 
من در طول آن چند روز، بسیار آموختم. همزمان شبهای برلین را ديدم، حتی پولم رسید و سوغاتی های کوچکی خریدم و خلاف آنچه پیشبینی میکردم، بسیار به من خوش گذشت.
بعدها در کنفرانسهای زیادی شرکت کردم. بعدها در چنان جاهایی با هر جوانی که گوشه ای ایستاده بود و خجالت زده و گیج به در و دیوار لبخند میزد سر حرف را باز کردم و البته که تا همین الان که سالیان زيادي از آن روز می گذرد، مهربانی و شعور مرد جوان و خوش چهره اي که بلد بود روی قهوه دانشجوهای ترسیده و تنها قلب بکشد تا کمتر احساس ناامنی و غریبی کنند، از يادم نرفته. 
از این روست که از وقتی ماشین قهوه ساز خانگی ام را دارم، برای هر مهمانی که قهوه درست کنم، رویش یک قلب هم می کشم. با دیدنش لبخند به لبشان می آید.

1/16/2018

از "آن" و دکمه های براق

"آن" فرانسوی است. دکترای مذهب شناسی دارد. شراب ها را می شناسد و خیاط درجه یکی است. به من گفته که حتي مادرش تز مفصلی در مورد بچه های بیش فعال نوشته درحاليکه خودش بارها وقت بیخوابی های کشنده کودکش در حمام گریه میکرده. 
در چشم من، "آن" مادر فوق العاده ای است. من هر چه در مورد روش گفت و گو و توصیف صبورانه محیط و اشيا برای کودکان می دانم مدیون تجربه هاي "آن" هستم. 
چند شب پیش در مهمانی، کنار من نشسته بود که بچه از روی پایم سر خورد و دکمه براق کت "آن" را محکم گرفت و برد دهانش. کت مشخصا تازه بود و از پارچه ای مرغوب. 
مسلما اولین واکنشم عذرخواهی بود و تلاشم برای گرفتن دکمه از دهان خیس بچه که کت را جابجا لکه کرده بود.
"آن" خونسرد گفت: صبر کن. خودمان حلش ميکنيم. 
بعد خیلی آرام دست بچه را گرفت و لبخندزنان انگشتهايش را از دور دکمه باز کرد. بچه مات نگاهش میکرد. رو کرد به بچه و گفت حق داری، خودم هم عاشق این دکمه های براقم. آدم دلش میخواهد همه شان را گاز بگیرد. ولی ببین، لباسم را چه خیس کردی. بچه دکمه را ول کرده بود و خیره به دهان "آن" بود.
سپس رو کرد به من و در جواب عذرخواهی دوباره ام خندید: "نگران نباش. من ماشین لباسشویی دارم و امشب روشنش ميکنم!"
راستش یک لحظه خیلی حس خوبی به من دست داد. از اینکه کنار آدمی نشسته ام اینقدر رک و راست. حرفی به عنوان "فدای سرش" و "کت قابلی ندارد" و "تف بچه شما مایه تبرک کت ماست" و "چیزی نشده" بین ما رد و بدل نشد. 
اول اینکه دوستم خیلی راحت، خودش مستقيما وارد گفت و گو با کودکی هفت ماهه شده بود بدون اینکه او را نادیده بگیرد و بخواهد با پیش فرض اینکه بچه درهر حال هنوز نمی فهمد، صرفا برای من چیزی را توضیح بدهد. بعد اینکه حتی پنهان نکرده بود که لباسش لک شده و دوست ندارد که این لکه را یادگاری نگه دارد! به جای اینها، ضمن مواظبت از کنجکاوی کودکم، لباس مورد علاقه اش را نجات داده بود و همچنین اين اطمینان را به من داده بود که عذرخواهی لازم نیست چون تف بچه قابل جبران است.
به خودم فکر کردم. نه ساله بودم که آدم بزرگی آمد توی اتاقم و مهمترین عروسک سخنگویی که داشتم را از بالای کمد آورد پایین و پای عروسک از جا درامد. عروسکم در چشم من مهمترين عروسک جهان بود و لنگه نداشت چون در اوج تحریم و جنگ و غیره، سوغاتی فرنگ بود. یادم آمد چه تلاشی کردم که با بزرگواری بگويم اصلا اصلا چیزی نشده درحالیکه در قلب نه ساله ام خیلی هم چیزی شده بود. آن شب، همه اهل خانه ما در جواب عذرخواهی طرف گفتند: فدای سرت، قابلی نداشت بخدا. در حالیکه همه می دانستیم چقدر دلخوريم.

فکر میکنم رفاقت درست آنجایی است که تعارفی آن هم به بهانه مبادی آداب بودن و بزرگواری در بین نباشد. رفاقت آنجاست که آدمها اگر نسبت بهم خسارتی حتی در حد یک دکمه را سبب شدند، بتوانند در موردش حرف بزنند و مطمئن باشند که از اين راستگویی طرد نمی شوند، از چشم طرف نمی افتند، کوچک انگاشته نمیشوند، خسارت زننده دست پیش را نمیگیرد و قهر نمیکند و اینجا و آنجا از این ماجرا سریال دنباله دار نمی سازد....

1/10/2018

Sistine Chapel* in me

پریشب که پس از یک روز طولانی و آخرش خواباندن کودکم بسیار کم رمق بودم، چای و خستگيم را بردم جلوی فیلمي که پخش می شد. یک درامای تخیلی بود به اسم  "آخر هفته اي با خدا"،  روايت نه چندان تازه ای از تجسيد خدا و تبلورش در کالبد انسان با محوریت مرگ و عشق به فرزند و عشق به مخلوق. حالا اینجا بحث فرعي تثليث هم بود که بماند اما فلسفه پشتش فرضا همان نقاشی مشهور میکل آنژ در واتیکان* بود. خدایی که در جسم انسان، بسی دست یافتنی تر و دوست داشتنی تر است. انسانی که حتی هم تراز خداست و همزمان فرزند اوست.
مرد بی مقدمه گفت: اگر خدا صورت انسانی داشت، حتما باید زن می بود. زن که مکرر می آفریند و عشق می ورزد. اینهمه هنرمندی که طی قرون، خدا را مرد فربه ريشويي ترسیم کرده اند، از کج سلیقگیشان بوده.
فکر کردم این جمله از زبان یک آتئیست در چنان حالی که من داشتم چه همدلانه است. درست است که ما هم مثل همه آدمهای دنیا در زیر یک سقف، سلایق و رفتار متفاوتی داريم. از هم دلخور میشویم. با هم بحثمان می شود. اما نگه داشتنمان زیر همین سقف، مرهون يک ادراک مشابه و ديگرخواهي مستمر است. وگرنه همه سقفها سستند و همه روابط شکننده. 
همچنان خسته بودم آن شب ولی طعم چای خوش بود و حالم هم.

1/05/2018


خواب دیدم در ابتدای راه مهاجرتم. با همین سن و سال الانم ولی بدون هیچ دستاوردی.انگار اتفاقی افتاده باشد و من برگشته باشم به نقطه صفر مطلق. در خواب برای اطرافیانم توضیح می دادم که این مهاجرت اولم نیست. دلتنگی را و دوری را آزموده ام. اما هیچ راه دیگری پیش رویم نمی‌بینم، نه شغلی دارم نه خانواده ای از آن خودم نه امیدی به بهبود شرایط فعليم، برای همین باز می روم که جایی دیگر از نو آغاز کنم. 
در خواب حتی همه آنهایی که طی این سالها از دست داده ام هم غایب بودند و دیدن جای خاليشان گزنده بود. یعنی اینقدر واقعبينانه بود شرایطم در رویا/ کابوسی که می دیدم. آدمهای نزدیکم برایم هدیه می آوردند.با تک تک هدايا می گریستم. بعد همانجور که روی مبل خانه مادربزرگم نشسته بودیم همزمان راهی فرودگاه شدیم.الان که در بیداری فکرش را میکنم، می بینم با این روند دیوانه وار امتزاج تکنولوژی و خصوصیات زندگی مدرن، شايد به واقع روزی هم برسد که کل یک خانه اجدادی، با همه درختها و حیاط و ایوان و کمد خوش بوی رخت خوابهایش، راه بیفتد و آدم را برای دل کندن و رفتن و دوباره شروع کردن آن هم لابد از یک اتاق استودیو، تا خود فرودگاه بدرقه کند! چرا بايد بعید باشد چنین چیزی وقتی زیست و زيستگاه چند نسل یک کشور، چندین پاره شده...
خوابم پر از استعاره هم بود! صورت مادرم زخمی بود. پرسیدم: با سیلی صورتت را سرخ کردی؟ گفته بود: نه! پرسيدم: ولی باز همه پس اندازتان را دلار کرده اید و داده اید به من. مثل همان سال که بدرقه ام ميکرد، نگاهش را دزدید که: پول اصلا مهم نیست.فکرش را نکن. برو و فقط زندگی کن.
و من انگار همه زندگی ام، همه آنچه سالها پیش در واقعیت اتفاق افتاده، باز بر سرم آمده و تکرار شده بود. و این چقدر ترسناک است. همه کار کنی تا از ته چاهی بیایی بالا، بعد بخوابی و خودت را ببینی دوباره در قعر. فکرش هم آدم را دیوانه میکند. 
اما همه اش این نبود. درست است که من در خواب، بسیار غمگین بودم. بسیار ترسیده. بسیار تنها. ولی حتی در همان حالی که با کل خانه کودکیهایم به سمت فرودگاه میرفتم! رو کردم به آدمها و گفتم: من ده سال پیش همه این مراحل را گذرانده بودم. ده سال پیش بدون اینکه زبان آن کشور را بدانم و درسی خوانده باشم همین راه را رفتم. الان باز هیچ چیز ندارم، اما زبان بلدم و تجربه دارم و خیالتان راحت. مشکلاتم را یک کاریش میکنم. به پدر و مادرم گفتم: من پول شما را پس می دهم. چه بخواهید و چه نه، باید این قرض را پس بدهم. من حتی جا می افتم و زود می آیم دیدنتان....
از صدای بچه بیدار شدم. ساعت هفت صبح بود. گرگ و میش. ماه در آسمان بود و من اولین چیزی که دیدم خانواده کوچک و خفته اي بود که از خودم شروع می شود. از خودم که همه آن فرودگاهها و خانه ها و آدمها را گذرانده و الان روی این تخت خوابیده. تصویری محو از خودم می دیدم در آینه روبرو. یادم آمد که دارد میشود ده سال که از خانه و وطن دورم. یادم آمد که ده سالی گذشت تا جایی دیگر را باز بگويم خانه. یادم آمد که لابد هنوز جایی از زخمهای کهنه ام خونچکان است و من بی خبرم که در خواب می آید و یقه ام را میچسبد. اما مهمتر از همه آنها، دیدم که اگرچه در کابوسی دور، اما من باز رسیده بودم به نقطه صفر، حتی زیر صفر...و همچنان امید داشته ام که دستم به یک پله ای از جایی از يک نردبانی برای برخاستن گیر میکند باز. در دل دره اي صعب، در پس همه افتادنها، باز به خودم نوید میدادم که سرانجام یک جایی از آن صخره را پیدا میکنم که پاخور و جای دستش خوب باشد ... من در کابوسهايم هم رشته نازک امید را رها نکرده ام ... دیشب آنقدر نیرو صرف کرده بودم که وقتی بیدار شدم بسیار خسته بودم! بچه چشم باز کرد و طبق عادتش به رويم خندید. صبح شد...

12/15/2017

حذر... حذر ز نوشیدن آب بی فلسفه، چیدن توت بی دانش، و انحصار مغز کاهو

 کاهوها را ریخته بودم توی آبکش برای سالاد شب. یکیشان از همه سبزتر بود. از بوته اش مغز زردرنگ کوچکش جوانه زده بود. دستم رفت به بوته کاهو و یادم کشید به آن سالهای دور جاهلیت! چنان شبي بوده لابد که باز کاهو شسته بودم و لابد مغز زردرنگش چشمک زده بوده و حدس میزنم شاید شیرینی ملايمش هنوز زیر دندانم بوده که "آدم" آن سالها آمده بود بالای سرم به بازخواست: " تو مغز کاهو رو برای من نگه نداشتی؟ واقعا؟ مامانم همیشه وقت کاهو شستن منو صدا میکرد و سهم من رو گذاشته بود کنار! همیشه مغز کاهو ها مال من بود، همه می دونند تو خونه ما"... آنقدر این بازخواست و تحکم شکايتمندش عجیب و مضحک بود که باورم نمی شد شوخی نباشد...کاملا جدی بود ولی! این جملات یک آدم بالغ بود که بعدش دلخور آشپزخانه را ترک کرده بود....
 آدم امروز اگر بودم همان موقع ظرف کاهو را پرت کرده بودم هوا و چمدان همیشه آماده کنونی ام را ( این یک جمله سمبولیک است حاکی از علم بر قراردادی بودن و ابدی نبودن روابط انسانی) قاپ زده بودم و در را پشت سرم می کوبیدم. آدم آن روزها اما اول وسط آشپزخانه مبهوت مانده بود بعد چه غمگین شده بود و خیلی جدی فکر کرده بود تا آخر عمر نباید لب به مغز کاهو بزند چون مامان آن دیگری اینجوری عادتش داده! پیش خودش گفته بود: دیگر چه کارهايی را نباید انجام بدهم؟
سالها گذشت...حال به دل شکستن و يا دل شکاندن ولی خواندن و دیدن و یادگرفتن.
آدم امروز می داند با کسي که دنبال مادر، پدر، خواهر و برادرش توی روابط دیگرش می گردد عمرا نباید مراوده دوستی، شغلی و مادی داشت چه برسد که راهش بدهی به شراکت عاطفی، به زندگی خصوصی.
مغز کاهو را نصف کردم. چه ترد و شیرین بود! مرد نشسته بود پشت میز و چیزی می نوشت. نصفه دیگر را بردم و گرفتم جلوی چشمش. بدون اینکه سرش را از روی دفتردستکش بلند کند همان چند برگ ناچيز را تقسیم کرد و گفت: با هم بخوریم.
به دیروزها فکر میکنم. وای که من چقدر نشانه دارم که باید در مسیر کودکم بچينمشان... درست است نمیتوانم در برابر تمام آسیبهای اين دنیا محافظتش کنم. اما دستکم می توانم مسیرش را روشن تر کنم، جوری که بهتر ببیند. روزها و ماهها در کوره راه آدمهای این دنیا گیر نکند.از گردنه روابط انسانی راحت تر بگذرد... هر جا که لازم است و بن بست است، راحت تر بگذارد و بگذرد

12/07/2017

Let it snow let it snow let it snow*

در سالهاي زندگی در قطب ( مطالبش در آرشیو سالهای گذشته همین وبلاگ پیدا ميشود)، ایرانی هایی که همزمان با من به دانشگاه یا همان شهر ورود کرده بودند، هفده تن میشدند. ما جمعی بودیم متشکل از دو گروه بین بیست و پنج تا سی و چهار سال، که شانزده نفرمان ناراضی از همه چیز بودند و درباره همه چیز غر میزدند، و دو نفر الباقی: یعنی من و یک نفر دیگر هم بودیم که غر خاصی نداشتیم. شانزده نفر بین يک جمع هجده نفره، کسر بزرگی است راستش. این شانزده انسان مهاجر از سراسر ایران، از رفتار سرد اروپاییها، طرز لباس پوشیدنشان، زبان سختشان، زمستانهای طولانی، تاریکی، گرانی، دوری راه، امکانات دانشجویی، زندگی لوکس ترک شده در ایران، دلتنگی، غذای ایرانی که دیگر اینجا پیدا نمی شد، دور دور کردن در اتوبانها که اینجا رسم نبود، ...کلا از همه چیز جدید دلخور و برای همه چیز قدیم دلتنگ بودند. گاهی که جمع میشدیم، سراسر شب تکرار حسرتها برایشان همدلی میاورد: چرا نوزده ساله نیستم؟ چرا در فرانسه دنیا نیامدم؟ چرا از اول نرفتم پیش پسرخاله ام در ملبورن؟ میگوید بهشت است. چرا آمدم این رشته؟ چرا نرفتم آن رشته؟ چرا سکس نداشتم؟ ( بله این واقعا جمله ای بود ورد زبان دختر خانمی بیست و نه ساله)، چرا اینها اینقدر سردند؟ چرا موزيکشان چرت است؟ چرا در مهمانيهايشان خوش نميگذرد؟ چطور می توانند؟ چرا ما اینجوری نیستیم؟ چرا آنها آنجوري هستند؟.... و اینها در هر دورهمي، مهمانی، قدم زدنهای چند نفره یا دو نفره، تکرار میشد.
به تنگ می آمدم از این کلاف سردرگم از انباشت نارضايتيها، ناکامیها، آرزوها. گاهي ميپرسيدم: ببین چرا بر نميگردي ايران؟ بعد یک سری گفت و گو! در می گرفت. و طبعاً نشان به آن نشان که از آن جمع، تنها سه نفر با من در ارتباطند هنوز و باقی از من قهر کردند.... ( در پرانتز بگويم که از آن جمع ناراضی، تنها دو نفر به ايران برگشتند. باقی به لطایف الحيل؛ از آفتاب بالانس تحصیلی بگیر تا خرید ملک، همانجا ماندگار شدند یا به کشور دیگری مهاجر، و حدس میزنم همچنان ناراضي). 
صادقانه، زمستان قطب برای همه ما زمستان بود. سخت و بیرحم. طولانی و تاریک. دقیقا به همین دلیل، من جدی تر براي تابستان نقشه ميچيدم. بیشتر قدرش را می دانستم. بی صبرانه تر منتظرش می ماندم و وقتی می رسید، لحظه لحظه اش را مي نوشيدم. برای زمستانها لباسهای گرم و نرم ميخریدم. جورابهای پشمی قرمز. اتاقم پر از شمع و رنگ بود و بوته های کاج. چون عطرشان محشر است. پشت هر پنجره ستاره های بزرگ رنگی می آویختم. در نور مهتاب بعد از برف، هر شب مثل خورشيدکي برايم ميدرخشيدند. دلم شاد می شد. بعد لیوانهای رنگی گنده دردار خریدم. یاد گرفتم گاهی صبحهای یخبندان، در قهوه ام پودر هل و دارچین و عسل بریزم و ماگ به دست پیاده! چهار کیلومتر آن هم از راه میانبر وسط جنگل بروم تا مدرسه در حالیکه از قهوه ام بخار و بو و طعم کریسمس می آید. دوستان فکر می کردند من خل یا خسيسم که پول اتوبوس نمی دهم در آن سرما و پیاده گز میکنم! من زیباترین خرگوشهای سفید را در آن جنگل می دیدم و قوی ترین ساقها را در پیاده رویهای روزانه داشتم و ذهنم صاف و خالی میشد با صدای موزیک در گوشم و منظره درختان سپيد مقابلم. چه لزومی داشت خودم را توضیح بدهم بهشان؟ درباره فرهنگ آن کشور خواندم. خب آدابش با آنچه ديده بودم فرق داشت. تمرینشان کردم. دوست پیدا کردم. از هر رده سنی. با جوانترها رفتم مهمانی، از مسن ترها دستور کیک و شراب گرم گرفتم. هنوز دستخطشان را دارم. هنوز ایمیل میگیرم ازشان. که بود میگفت اینها سرد و خشک و بيروحند؟ بهترین روابطم را مدیون دوستانم هستم. همان موقع بود که تحقیق کردم واقعا در سرما و تاریکی چقدر هورمون افسردگی ترشح میشود. ترسناک بود. اسم نوشتم کلاس رقص و ورزش، پنج روز در هفته سرم میرفت، کلاسم به راه بود. استخر آب گرم وقتی هوا پانزده درجه زیر صفر است تازه خودش را در دل آدم جا میکند. و بسیار رفتم استخر. بسیار لذت بردم. آدرنالين خونم در اوج بود. درس سخت بود؟ بله. ولی فرق داشت با آنچه من میدانستم از درس خواندن. همه چیز برايم تازه بود حتی سختی درس و امتحان. پس منطقا ملالی هم نداشت. شده بود نمره نیاورم برای درسی. عوضش با مدرس حرف میزدم. می پرسیدم چه کنم که بهتر بشود اوضاع؟ بهتر یاد بگيرم؟ نه برای نمره. برای لذت بردن از یادگیری. زبان سخت بود؟ بله. ولی در عوض انگار آدم در جلدی دیگر می رود وقتی زبان دیگری بلد است. کلاس زبان اسم نوشتم و دفتر مشق خریدم. پول چندانی نداشتم. تفاوت ارز گزنده بود. اما در عوض فرصتش پیش آمده بود که کار کنم.  سرزمینهای تازه را ببینم، آداب و فرهنگ جدید یاد بگیرم، دوستان تازه پیدا کنم، قدر دوستان قدیمی در ايران را بدانم، سفر کنم هر چند سخت و ارزان. پس قدر خانه را بدانم. طعم های جدید را بچشم، پس قدر چهارفصل ایران را، قدر طعم طبیعی میوه هایش را بیشتر بدانم، چون غذاهاي جدید و ناآشنای سرزمینهای ديگر لزوما قرار نبوده رضایت ذائقه ایرانی را در نظر بگیرند. اصلا چه کسی گفته همه موسیقیها، غذاها، استايل لباس و رسوم و روابط مردمان ديگر، باید همانجور باشد که من ایرانی دوستش داشته باشم و تأیید کنم؟ هیچکس. این را چه خوب یاد گرفتم.
فکر میکنم وقت رودررويي با هر موقعیت جدید، هر موقعیت و شرایطی که به آن خو نکرده ایم، گیرم در هر جایی، در وطن یا در غربت، دو رویکرد وجود دارد. مواجهه و غر! من راستش اولی را انتخاب میکنم. تا الان که جواب داده. باعث شده به مسیر نگاه کنم و راه و چاه را یاد بگیرم و آدم دلپذيرتري باشم برای حاضرين در آن موقعیت. چون یک کیسه غر متحرک، چه کسی را سر شوق زیستن می آورد واقعا؟ وقتي در زمستانهای سخت، برف آن بیرون کماکان خواهد بارید، فارغ از اینکه چه کسی خوشش می آید و موافق است یا بدش می آید و مخالف است...



*Oh the weather outside is frightful, But the fire is so delightful,
And since we've no place to go, Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!
It doesn't show signs of stopping
And I've bought some corn for popping
The lights are turned way down low
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!...

12/05/2017

Your self doubts...

روی تابلوی کوچکی آویزان از دیوار کافه با گچ نوشته بود: در جامعه ای که از شک  و ترديدت نسبت خویشتن بهره بسیار می برد، خود را دوست داشتن عملی انقلابی است.

11/24/2017

از آذرماه

به گذشته ام که نگاه میکنم میبینم هر سال این حوالی چه آرزوهايي داشته ام. و هر سال چقدر آرزویم فرق داشته با سال قبلش. اصلا هر سال از زندگیم چه روزگار متفاوتی از سال پیش و سالهای بعدش بر من رفته. انگار دهها آدم مختلف بوده ام، در این پوست. انگار دهها سرگذشت داشته ام که هر یک به تنهایی بستری از رویا و خواسته می ساخته، پس من هر سال به جدیت و مومنانه آرزو میکردم برای سال بعد. میبینم بنا به مقدورات به خیلیهاشان نرسیدم و به خيليهاشان هم رساندم خودم را. اما یک چیزی همیشه بوده : از زمانی که یادم می آید هر سال به روشنی شمعها چشم می دوختم و آرزویی میکردم که تفاوت ماهوی با آرزوی سال پيشم داشته... معدلم بیست باشد، برایم سگ بخرند، چندین بار در سال بروم شهربازی، همه تابستان را برویم شمال، زیباترین دختر شهر بشوم، قد یک اتاق فیلم و کتاب ندیده و نخوانده داشته باشم، شاگرد اول کلاس باشم، اتوموبیل داشته باشم، همه پسرها عاشقم بشوند، رتبه کنکور دو رقمی بیاورم، بالاخره بفهمم دوست داشتن یک آدم یعنی چه، قلب شکسته ام ترمیم شود، آنکه رفته برگردد، آنکه برگشته بماند، زنده بمانم، از چاهی که فرو رانده شده ام سر فراز کنم، بتوانم و غلبه کنم و قامتم راست شود دوباره، عنان زندگی ام را دستم بگیرم؛ آب رفته را به جو بازگردانم و دیگر به آبرو فکر نکنم، دوباره زنده بمانم، زندگی را از سر بگیرم و از نو آغاز کنم، جشن تولدم را بروم در قعر یک جزیره گرم زیبا، جشن تولدم را بروم روی آخرین پله يک آسمانخراش، جشن تولدم را بروم در مأمن جادوگرهای باستان، جشن تولدم زیر سقفی از آن خودم باشد و من در انتهای مسیری چند ساله، جشن تولدم باشد و من مادر باشم... و از اینجا به بعد راستش آرزوی خاصی برایم نمانده. نه که دلم دیگر سفر و هیجان و عشق نخواهد، نه که تمام شده باشم، من هنوز بلندپروازی شغلی دارم و هنوز دریا و جنگل زیباست و روزانه دریغ نزدیکتر بودن به خانواده ام با من است و هنوز کلی جغرافیای جدید هست که ندیده ام و کلی طعم هست که نچشیده ام و کلی راه هست که نپیموده ام، اما دیگر آرزوی مشخصی ندارم که برای رسیدنش روزشماری کنم و برای داشتنش با جهان بجنگم. آرزوهایم همه در قالب یک روياي بی شکل و مستمر ریخته شده از زیست در جهانی که از رنج مفرط و فقدانهای پیاپی تهی باشد. جهانی که کودکم هم جزئی از آن است و راستش دلم میخواهد اگر باز روزی دليلي برای آرزو کردن داشته باشم، فرصتم را بدهم به او. 
دنیا را آنچنان که به من شناساندند، کشف کردم. بعدها به روش خودم و بعد از هزاران پیچ و خم، بالاخره خانه ای در جهانم بنا کردم با چراغی که همیشه برای ساکنانش روش باشد به وقت هر بهار و برگريز. مأوايي ساختم که هر کسی دلش خواست بتواند بیاید نزدم و دمی بياسايد و از گزند طوفانهای آن بیرون حتی به قدر نوشیدن یک چای در امان باشد. این تمام نتیجه و حاصل من بود از سالیان زندگی و طرح آرزوها، همه دستاوردم از کودکیها و جوانيهايم. از خامی ها و از بلوغم و پختگی و سوختنم. ساختن این سقف که لابد روزی نطفه اش از همان آرزوی معصومانه برای معدل بیست بسته شد تا امروز که رسیدم به کنار این ساحلی که دورنمای فراز و نشیبش نمی ترساندم. 
من به زندگی در هر روزی که فرا میرسد و هنوز میتوانم تجربه اش کنم مشغولم. فرصت و لذت و رنج آرزو داشتن دیگر از آن من نیست. واگذارش کرده ام به چشمها و دستهای بسیار تازه ای که به شمعهای روشن با شوق نگاه کند و در دلش چیزی بخواهد. آرزوی من، رسیدنهای اوست.

11/15/2017

I guess it comes down a simple choice: Get busy living, or get busy dying*

اینجور نبود که من همیشه بدانم دارم چکار میکنم. همیشه هم نمی دانستم آیا راهی که می روم سرانجام به واهه ای میرسد یا سر به ترکستان دارد. فقط میدانستم که پافشاری بر شکست، زهر زندگی ام است و در سیاهی "شبهای هول" هم باز میشود خاک بن بست ترین زندانها را حتی با قاشق مضحکي تراشید.* صبر...صبر...صبر...چه صبوری کردم به پای خويش در گشودن قفلها.
از کجا این آغازيدن های از نو را یاد گرفتم نمی دانم. تصویر خاصی جلوی رویم نیست. شاید از خستگی ناپذیری مادرم در مواجهه با گوشت تلخی های روزگار آمده یا زندگی کنار مقاومت جمعی ملتی که علیرغم همه ناکامی ها و نشدنها و آشوبها و مصیبتها همچنان میروند دربند و خزر و خلیج فارس را نگاه میکنند و در مهمانی ها خستگی ناپذیر ميرقصند و پایکوبی میکنند.
و راست است. نماندن و راه افتادن، راه افتادن و خاکها را کنار زدن و رفتن، درد دارد. هراس دارد. زخم دارد. تنهایی دارد. عشق ماسیده دارد. نامه های ناگشوده و برگشتی دارد. خاطرات نیمه رها شده دارد. چشم بستن دارد روی قلبی که خواستنی را؛ حال هر چه که باشد، پافشاری میکند اما برايش میسر نیست. تهش، یک غم تيره ته نشین دارد که مثل بوی خاک وقت باران، گاهی به نشتري سر باز میکند و دوباره یادت می آورد کجا بود و چه شد. نماندن و رفتن، همه اینها را دارد. تنها چیزی که ندارد، حسرت است. و نداشتن حسرت به رفتن همه راههای بی بازگشت، بیراهه ها، بی چراغيها و پرسه هایش می ارزد.

* جمله اي از فیلم Shawshank Redemption که همیشه ارزش باز دیدن را دارد.


10/12/2017

در تمام مدتی که می نوشتم یاد #محمدنظری بودم

چهار ماهه شده. بعد چهار ماه بالاخره بچه به پدرش عادت کرده و وقتی من دور و برشان نباشم، ترسخورده و لجباز یکسره گریه نمیکند. سرم هنوز نمدار حمامی است که بعد از دقیقا چهار ماه به دل راحت رفتم. دقیقتر اینکه مثل تمام این چهار ماه، صرفا نرفتم زیر دوش؛ قشنگ سر صبر حمام بخار دار راه انداختم. بماند که تا مرا دید، آغوش پدر و ترانه در حال پخش آفتاب مهتاب سیمین قديري را پس زد و با یک جیغ بلند خودش را انداخت در بغلم و سرش را گذاشت لای موهایم.
ساعت هنوز نه نشده، شاممان تازه تمام شد که صدای گریه از تلفن بچه آمد. مرد نگاه ما را دید، گفت برو من جمع و جور می کنم. شراب نیم خورده ام را برداشتم آمدم بالا. دیدم چشمانش بسته است، پستانک توی دستش، جوری گریه میکند انگار درد فيزيکي دارد. نشستم کنارش سرش را نوازش کردم. گریه بلافاصله قطع شد، با همان چشمهای بسته ولی دستم را محکم گرفت. لابد اینجوری مطمئن بشود که هستم کنارش. خیلی عجيب است برایم. هر روزش عجیب است. هر ساعتش. من مايه آرامش موجودی هستم که هنوز چهار ماه از در آغوش گرفتنش نگذشته ولی نباشد، نیستم. آن دستهای تپلش، این چشمهای سبز تیره اش یادگار پدرم، لبخند کجش جایی گیر کرده بین مادر و خاله و مادربزرگم، این شیطنت و بلاگيريش که روایات فامیل میگوید از پدرش رسیده...این مجموعه، همه امید من است برای زندگی در جهانی که مختصاتش را، روابط بین آدمهایش را، زندانهايش را، خبر و دلیل اعتصابهای طولانی زندانیان سیاسی اش را، رهبران ابله و رهروان ابله تر را...هیچکدام را دوست نمی دارم.
نصف این نوشته را یک دستی تایپ کردم. انگشتم گیر  دستهای کوچکش بود.
#محمدنظري، زندانی سیاسی؛ پس از بیست و چهار سال زندان بدون یک روز مرخصی، هفتاد و پنج روز است که در اعتصاب غذاست. کسی تا حالا اسم او را شنيده؟


10/10/2017

* Another brick in the wall

مدیریت دبیرستان غیرانتفاعی محل تحصیلم سینه سوخته کسب افتخار بود. افتخار صدور بیشترین قبولی کنکور پیش دانشگاهی، افتخار داشتن بالاترین رتبه کنکور ریاضی، افتخار استخدام بهترین دبیران استان...
یک بار برای امتحان پایان ترم، قرار بود به انگلیسی متني ادبي بنویسیم در توصیف فصل مورد علاقه مان. دبیرمان معروفترین دبیر زبان انگلیسی در شهر ما بود، صاحب موسسه زبان، طراح سوالات کنکور. یک سوگلی هم داشت که هر بار با لحني ازش میخواست متنی را بخواند، انگار دارد به رقص رومبا کنار ساحل زیر نور ماه دعوتش ميکند. من نمیدانم چرا دلم میخواست به مردک ثابت کنم که واقعا زبان انگلیسی من هم خوب است اگر فرصت اثباتش را داشته باشم. طبعا متنم را در مورد پاییز نوشتم. حتی سعی کرده بودم "پادشاه فصلها را در پوستین سرد نمناکش" به انگلیسی ترجمه کنم. دو نفر بغل دستی ادبیات فارسی و انگلیسی ممتازی داشتند، زمستان را دوست تر داشتند. متن های مبتکرانه ای نوشته بودند. دبیر روز آخر آمده بود در مورد نتایج حرف بزند. ضمن تبریک به سوگلی اش بابت بهترین متن در مورد بهار، رو کرد به ما سه نفر: "اسم نميبرم، خودشون می دونند. اون چند نفری که تریپ روشنفکری برداشتند، خواستند وانمود کنند متفاوت هستند از بقیه، فقط نمره برای درست نوشتن متن میگیرند. کلاس من جای افسرده ها نیست. هر آدم عاقلی، بهار رو به پاییز و زمستون ترجيح میده. اونی هم که میگه اصلا فصل مورد علاقه من بهار یا حداکثر تابستون نیست، داره دروغ میگه....". 
همان سال بود، ترم بعد. موضوع انشاء فارسی، شرح و بسط بیتی از حافظ بود: نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل، خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند". دبیر ادبیات، از قدیمی ترین دبيرهاي شهر بود. عبوس. بدون کوچکترین بهره ای از ظرافت طبع. متنم را با بیت دوم غزل شروع کرده بودم. مثال زده بودم از وهم، رویای سست، خانه های روی آب، رسیده بودم به بنای خالی از خلل. به محبت.
نمره انشا شدم پانزده. غلط دیکته گرفته بود از "این راه بی کناره". زیر کناره نوشته بود : کرانه! تا وقتی معنی لغتی را نمی دانید، استفاده نکنید! در ضمن نیازی به استفاده اینهمه لغت قلنبه نیست. کار را بدتر کرده...
روزی که برای اعتراض به ورقه رفتم توی دفتر، گفتم منظور من اتفاقا که همان "کناره"بوده! مأخذم هم از حافظ است، راه عشق؟ که هیچش کناره نيست؟ در جواب گفته بود: فرقی در نمره ندارد. نظر من این است که نمره این نوشته پانزده بیشتر نیست. (سال بعد، دبیر دیگری داشتیم. پرونده ها را خوانده بود. درست بخاطر نوشتن همان متن، دعوت شدم که برای گروه تئاتر دبیرستان، نمایشنامه بنویسم. بعد از آن بارها و بارها همان مدرسه از من متن خواست، برای چاپ در نشریه، برای افتتاح جشن فلان، اختتامیه بسار. آن پانزده که گرفتم اما، جایش هنوز می سوزاند). صدها مثال دارم...مثنوي هفتاد من.
کسی زیر مطلبي در مدح مهر، کامنت گذاشته به این مضمون که : نمیدانم چرا در اين فصل اینهمه اضطراب دارم. حس میکنم کافی نیستم، باید بهتر باشم و نیستم. در این فصل حس ناکامی و بدبختی می آید سراغم. 
به سرعت از ذهنم گذشت: شايد دلیلش مدرسه است. آن صورتهای جوان ما که مأواي لبخندهای ماسیده می شد، غرورهای زخمی، سردرگمی، ترس، یونیفرمهای بدرنگ یک شکل، هر گونه اندیشه اي بیرون از جعبه از پیش طراحی شده، مستوجب مؤاخذه. ما، همه *"آجرهای دیگر، در دیوار ملال". 
ما پرورده چنان سیستمی هستیم. بعد فکر میکنیم چرا بلد نیستیم بگوييم نه. چرا جای مطالبه حق و ورزیدن خشونت را قاطی میکنیم، چرا رک نیستیم، چرا می ترسیم... انگار هر روز باید به خودمان نهیب بزنیم: **تقصیر تو نبود.تقصیر تو نبود...
**جمله کلیدی فیلم "ويلهانتينگ خوب"

10/08/2017

در پاییز اتفاق می افتد

دیشب را نخوابیده. صبح زود هم روزش را شروع کرده. من از مرز خستگی گذشته ام و به فرسودگی رسیده ام. شيرش داده ام، حمامش برده ایم، گذاشته ایم سر صبر آب بازی کند، موهای تازه رسته و نرمش را شانه زده ام، گذاشته ام توی تختش، موزیک آرام گذاشته ام، باز صدا می زند که یعنی بیا بالای سرم. میروم بالای تختش. کند و ملولم. مرا میبیند و می خندد. می خندم. برای این موجودی که همه نيرويم را از صبح تا شب و تا صبح و تا شب...مصرف میکند جز عشق حسی ندارم. 
من همیشه می دانستم که می توانم همینقدر عاشق باشم اما نمی دانستم نسبت به چه کسی اتفاق می افتد. روزگاری شده که از هجرانی و دلتنگی و غم غروب و دورافتادگي به خودم پیچیده ام اما ...اما ...اما همانوقت هم هنوز عشق بیکار مانده ای در من بوده، خودخواهی بوده، غرور بوده، اولویت با خودم بوده و تجربه ای که به سر من میآمده...من نميدانستم با آن عشق مصرف نشده باید چکار کنم. تا که او آمد...  

10/05/2017

Then the game changed...

پرسیده بود: اما بعدش، بعد آن همه ماجرا و خاطره، آخر چه طور توانستی؟
گفته بودم: انگار توی خواب تکان خورده باشم، پریده باشم و ناگهان یادم آمده باشد چه بودم، که بودم، میخواستم کجا باشم...بعد ورق برگشت. به یاد آوردم، بازگشتم و توانستم.

10/01/2017

به وقت پرتقال

چند سال پیش، خیلی پیش تر از راديوچهرازي، همينجا نوشته بودم که اصلا سنت بشکنیم. هر کسی هر وقتی گذاشته رفته، در پاییز برگردد. حسین نوروزی جواب نوشته بود: کسی که در پاییز رفته، کجا برگردد؟ به کی برگردد؟ 
صدها نفر حرفش را فهميدند. دوستش داشتند، جامه دران...
همان وقت خواسته بودم در پاسخش بنويسم: آنکه توانسته به آهندلي، برگردد به همانی که در پاییز ترک شده. ننوشته بودم. تا به امروز. 

9/29/2017

*If people reach perfection they vanish. T.H. White

زندگی برای من از آنجایی ساده تر شد که باور کردم پدیده ای به عنوان "انسان بزرگ" وجود خارجی ندارد و این واقعیت مرتبط با ماهیت تولیدات و دستاوردهای انسانی نیست. دستاوردها هستند که بزرگند. تجربه ها و فکرها و نتایجشان بزرگند. همانها که مکاتب فلسفه و هنر میشوند. شعر و رمان. اپرا، سمفونی، فیلم. مي رسند دست باقی آدمها. من دریافته ام که این "باقی" چه سیال است. بسته به نوع اثر، مولف و مخاطب جایشان را با هم عوض ميکنند. یک نویسنده میشود مخاطب یک سمفونی. رهبر یک ارکستر کتاب جدید نویسنده را دست میگیرد. فیلمنامه نویسی از هر دو الهام میگیرد و سناریو می نویسد. هر کدام چیزهایی می دانند که باقی را مسحور میکند. و هر کدام چیزهایی نمی دانند و دانش نزد دیگریست. هر کدام به تناوب در فرودست و فرادست هستند و هر کدام به درجاتي ارباب دانش و هنرند و به درجاتي محتاجش. و همه شان، دقیقا همه درجه ای از ابتذال و ضعف را در زندگی روزمره تجربه می کنند. این ابتذال و کاستی صور مختلف دارد. خواه با بلرزان و بجنبان با ریتم شش و هشت در عروسی برادر کوچيکه، خواه با سوژه کردن یکی و قاه قاه خندیدن و حس همدلي ناشی از غیبتهای مشترک دورهمي. خواه با حسادت، خواه با بیشعوری و عدم درک موقعیت. خواه با خشم، خواه با غرور. جامعه آماری من در زندگی خودم تهیه شده. من تعمیم می دهم چون منطقم اینجور حکم میکند و من فرصت دیدار همه افراد زمین را ندارم. معتقدم دوست گرفتن آدمها همانقدر لازم است که دربست قبول داشتن کسی عبث. در دنیایی که آنهمه نویسنده و عکاس آوانگارد با رفقا آنلاین می شوند و یک بنده خدایی را میگذارند وسط بهش می خندند. وقتی همه داریم بيشمار مثال از افراد اهل کنسرت کلاسیک علاقمند به کتب روانشناسی بالینی که در یک فضا پلیس کامنت هستند و شاخک دارند برای تشخیص سکسيست و ريسيست، بعد پای نژادپرستانه ترین حرفهاي دوست پسر و رفيق تو رگی لایک و قلب میگذارند. اینهمه منتقد فیلم و تئاتر دیده ایم درس خوانده، پایش بیفتد لمپنهاي ته شهر را میگذارند جیبشان. بهترین نقاش امپرسيون که دیده ام عاشق ترانه تا میگی سلام فقط با یه کلام نوش آفرین بوده. اينهمه پزشک، ادیب، شاعر اهل قلم دیده ایم که در مواقعی چقدر نارسيست و کم شعورند. محقق صاحب مقاله دیده ام معتقد به دخالت مسیح در امور روزمره زندگي. کارگردان تئاتر دیده ام با خیل جوایز و تقدیر که آدرس دو خط متن بدون غلطش را باید از ويراستارش بپرسی. هزاران مثال که من ندیده ام و شما می دانید. 
خلاصه که آدمیم. در بهترین حالت چیزهای زیادی بلديم و در همه احوال خیلی چیزها را نمی توانیم و نمی دانيم. حتی اگر راهبر و نویسنده و شاعر و مولد فکر و مخترع و مدرسيم، اما همچنان رنجور و آسیب پذیریم و بسیاری را یاد نگرفته ايم چون زمانمان برای یادگیری و مصرف و تولید و بهبود و تمرين، همین چندین بار سیصد و شصت و پنج روز است که خب فکرش را کنی خيلي کم و ناچیز است. محدودیت های منتج از انسان بودنمان دقیقا نافي لزوم هر گونه سرسپردگی است. اینکه کسی را بین اجتماع انسانی بپذیری، تحسین کنی و دوست داشته باشی یک چیز است. اینکه کسی را در عرش تکامل و تماميت متصور شوی و بی چون و چرا قبولش داشته باشی و تنها پیروی کنی، جوری که به جای موقعیت انسان مقابل انسان، مرید باشی برابر مراد، چیز دیگریست. من زمانی که از این يکي عبور کردم دیدم به وضوح که زندگی برایم ساده تر شده. دست شستن از سرسپردگی، سرباز زدن از پیروی مطلق، حذر از باور داشتن بی اما و چرا، صلح می آورد. در دنیای من، آدم کامل، انسان بزرگ وجود ندارد. این است که دیگر کمتر غافلگیر میشوم. کمتر توی ذوقم میخورد.

* اگر انسانها به کمال دست پیدا کنند، محو میشوند.
ترنس هنبري وایت. از کتاب پادشاه پيشين و آینده

9/24/2017

کمی اختلاط و میان برنامه: آگهی تبلیغاتی

اول. خواستم برای بار چندم از شماهایي که مرا میخوانید تشکر کنم. این وبلاگ به طور متوسط روزی از هفتاد/هشتاد تا سیصد/چهارصد و گاهی هفتصد بازدید دارد که در روزگار رکود وبلاگ نویسی و وبلاگ خواني به نظرم خیلی هم رقم خوبی است.من کامنتها، پیغامها و ایمیل هایتان را میخوانم. چه به تک تک پاسخ بدهم و چه نه، همه را نگه میدارم. قبلش به کنار، از سال دوهزار و نه تا الان که در بیست و پنج نوامبر نوشته ام، پيغامهايش را در فایل مربوط به خودش نگهداری کرده ام و عزیز داشته ام. این یعنی که خیلی قدردان همراهی شمايي هستم که دائم یا گذری یا حتی اتفاقی مرا خوانده اید و ميخوانيد.

پس از مدياي وبلاگ که آدمهای مهمی در زندگیم را به من هدیه داد در حقيقت، چندان از حضورم در جامعه دیجیتال خیری ندیدم. اوجش گودر بود که زمانی همه فعالیت دیجیتال مرا در بر می گرفت. به نظرم معتادش بودم. و بعدها بارها به خودم گفتم کاش به جایش زبان فرانسه ام را تکمیل می کردم یا بیشتر میرفتم استخر. دو سال است که در فیس بوک چندان فعال نیستم. بیشتر خبرها را میخوانم و اسکرول میکنم و می گذرم. صفحه مختصر و گمنامی هم در اينستاگرام دارم. خیلی گزیده و غیرواقعی است. همه آنجا خوشبخت و عاشق و تمیز و شاد و درخشان و موفقند در حالیکه دنیای واقعی را گند گرفته. این است که نان و آب روحم را تامین نمیکند. وقت اضافه بیاید، آنجا عکس نگاه ميکنم. صرفا سرگرمی است و بس. اساس زندگی من در اینترنت، توی وبلاگم است هنوز. بخوانید دلم از آن دلهای قدیمی است...
وبلاگم مدتهاست که فیلتر است و همواره تف بر سانسورچی. میدانم که اغلب شما چه ساکن ایران و چه ساکن هر جای دیگر، مرا از روی فيدخوان پی می گیرید. به توصیه دوستی که ساکن ایران است، برای سهولت کار دوستان ساکن ایرانم، یک کانال تلگرام باز کردم. در پرانتز، من اعم مطالب تلگرامی را  دوست نداشتم تا الان. از وقتی بخاطر یک گروه خانوادگی تلگرام نصب کردم، خیلی گزيده چند کانال مربوط به موسيقي، کتاب کودک، حقوق زنان و زومبا را دنبال میکنم. خلاصه هنوز قلقش دستم نیامده و مطمئن نیستم باید همه مطالب اینجا را آنجا کپی کنم یا چیز اضافه ای در آنجا بنویسم از روزمره که در وبلاگ لزوما جایش نیست یا چه. فعلا با تنها یک پست قدیمی ام که شخصا دوست ميداشته ام، راهش انداخته ام. آدرسش را می گذارم اینجا. اگر دلتان خواست داشته باشيدش. ارادتمند. بيست و پنج نوامبر.
telegram.me/November25th


در ضمن، همشاگردی سلام...

اینجا انتخابات است. راست و چپ و لیبرال و سبز و غیره افتاده اند به جان هم. دوربین رفته داخل خیابانها و از مردم پرسیده دوست دارند صدراعظم چه کاری برایشان کند. پسربچه تخس زیبایی، با لبخند و اعتماد به نفس زل زد به دوربین و گفت امیدوارم هر کسی انتخاب میشود، کاری کند ما تکلیف منزل نداشته باشیم. پسر کناريش تشويقش کرد: ييييييااااايييي.
فکر میکنم این مشق شب هر چه هست، اختراع همين بشری است که خودش اهل هر کجا باشد از مشق شب متنفر است! چه عجیب واقعا! مناسباتی می سازیم و همزمان از اجبار انجامشان رنج میبریم. نامطلوب را می شناسیم و باز بهش تن میدهیم و تازه باقی را نیز توصیه میکنیم به فرمانبری و گردن نهی. مانده ام این سندرم استکهلم چیست که از هفت تا هفتاد ساله مان، اهل هر کجا که هستیم، همگی به نوعی گرفتارش هستیم.

9/19/2017

یادم تو را فراموش

روز اسباب کشی، مادرم یک جعبه پر از سی دی صوتي بلااستفاده از دوران دانشجویی و طبعا ماجراجوییهای عاطفی مرد را که نه دیگر بهشان گوش میدهد نه دور می اندازد نشانم داد و گفته بود: یک عالم نوار ویدئو تو هم در کتابخانه ما مانده. اینجا هم که دستگاه پخش ویدئو نداری. نمی دانم باهاشان چه کنم؟ گفته بودم: آنها اکثرا فیلم عیدها و تولدها است! با دوربین فیلمبرداری ام گرفته بودم و به مرور به ویدئو تبدیلشان کردم. گفته بود: می دانم. و الان من محکومم تا آخر عمرم نگاهشان دارم...خندیده بودیم. شاید کمی به تلخی.

لباسهای بچه زود به زود کوتاه و تنگ میشوند. تقریبا هر دو ماه یک بار باید بروم خرید. لباسهای کوچک شده، گاهگاه لک دار ولی تمیز با عطر ملایم شوینده لباس کودک. هر کدام را نگاه میکنم، انگار نشانی دارد از روزی که خوب خندیده بود، معصومانه گریسته بود، شیر بالا آورده بود، قان قان کرده بود، مرا خندانده بود، دلم را برده بود... بعد هی میخواهم بگذارمشان توی کیسه بدهم به صلیب سرخ یا اصلا بریزم دور...نمی توانم. دوباره مومنانه تایشان میزنم و روی هم در طبقه بالایی کمدش می چینم.

یادم کشید به آن سررسید سبز. لای اولین برگش عکسی بود از کسی که زمانی دوستش داشتم. چه سررسید عزیزی بود برایم! بعدها، خیلی بعدتر، که دیگر مهری به دلم نمانده بود، همچنان اما دل نداشتم عکس را دور بریزم. انگار یاد داغي که به دل افتاده بود، عزیزتر از حضور و وصل بود. بعد یاد انبوه برگهای پاییزی افتادم؛ خشک شده لای دفترهای جا مانده در خانه. ياد کاست هایم و تاریخچه هاشان. همه کارتهای قدیمی، عکسها و امضاها، پوسترها، ته رژ لبها، جعبه گوشواره ها، فیلمهای وی اچ اس،... به روزگاری که کاغذ و نگاتیو و ضبط صوت هنوز افسانه نبود.

بی تعارف، ما خاطره بازهاي حرفه اي باید مستمر و فعالانه با جمع آوري یاد و نشان مبارزه کنیم. وگرنه روزی خودمان را میبینیم انگار نشسته درون یک گودال، محیط دورمان پر از کاغذ کهنه دستنویس، ته بلیط تئاتر، کارت پرواز، سررسید هتل، لنگه گوشواره، تستر ادکلن،...، گرفتار شده، گیر افتاده، بدون راه فرار.




9/10/2017

روز سه ماهگی بچه مادرم برگشت ایران، در حالیکه برایم نشانه و شرط گذاشته بود تا هر وقت از فرط دست تنهایی، دوری، سختی بازسازی خانه نو همزمان با بچه داری حس فرسودگی و بيچارگي کردم، صفحه صد و پنجاه و نه کتاب خندیدن بدون لهجه را باز کنم و بخوانم تا حالم بهتر شود. آن روز صبح همه عناصر برای چیدمان یک تصویر بغايت غمگین فراهم بود: صبح خاکستری، زمین خیس، لیوان نیم خورده آب روی ميز که ساعتی قبل برای فروخوردن بغض تعارف شده بود، کف خانه که هنوز بقایای گچکاري و خاک رویش به جا مانده، مادری مغموم با نوزاد توی بغل پشت پنجره سالن نیمه کاره در حال دست تکان دادن برای اتوموبيلي که می رفت فرودگاه. تصویری از سوی ديگر مهاجرت. از چهره عبوسش، از رخ سختش.
برای اولین بار خودمان بودیم و خودمان. برای تعویض لباس بچه یا آماده کردن ساکش یا تصمیمگیری برای بيرون بردن یا نبردنش. تا شب که به هر بهانه ای، از شستن دستهای بچه گرفته تا بستن در کمد در سکوت اشک می ريختم و بچه را جوری بغل میکردم که چهره ام را نبیند، با حدود پنج تماس تلفني به زور مرا کشاندند مهمانی به قول خودشان خودمانی و خانوادگي تولد به بهانه اینکه هوایم عوض شود و بچه از غمگین بودنم استرس نگیرد و جای خالی مادرم، آزارم ندهد. آنقدر کرخ و بیحال بودم که بیش از پنج بار مقاومت و عذرخواستن را تاب نیاوردم. بچه را آماده کردیم و رفتیم. طبعا همان بدو ورود فهمیدیم مهمانی در نورهاي نارنجی و سرخ با ساز و دهل بندري برای خود ما بسی too much، تاریک و گوشخراش است چه برسد برای یک موجود سه ماهه که با چشمانی گرد و گیج به سمت سقف تاریک و آن صدای نکره خیره بود. کسی حرف از موزیک و طبل زنده نزده بود آن هم در فضایی کوچک که نعره یارو ده بار بیشتر اکو داشت. بعدش هم ديديم شیشه شیر بچه را نیاوردیم. یکی انگار آب جوش ریخت روی فرق سرم. با احتساب ترافیک آخر هفته در جشن شراب منطقه و سیلی که ميباريد، حرف دو ساعت راه بود تا خانه. پدرش حال مرا که دید، فوري زد به جاده تا شهر بغلی برای پیدا کردن داروخانه شبانه روزی. برای خانم مسن آلمانی کناردستي از موهبت بودن کمک برای مادران تازه کار حرف زدم. گفت خودش مادربزرگ است و حرف مرا کاملا می فهمد و در پرانتز به نظرش رسيده شاید این موزیک برای گوش بچه مناسب نیست؟ دوباره بغضم ترکید. گوش بچه را گرفته بودم و ته سالن کنار خودش و همسر مهربانش که دائم دلداری ام میداد شيشه شیر پیدا میشود یا نهایتش آدم میرود کلینیک شبانه کودکان و ازشان کمک میگیرد، نشسته بودم که باقی مهمانها سر رسيدند و داستان بدتر شد.
تقریبا تمام ایرانیهای مجلس، بچه را به زور از دستم گرفتند و چلاندند و اشکش را درآوردند. به جز دو دختر خردسال، باقی از دم خیلی خودجوش به تناوب می آمدند و به من نصایح زيادي در باب بزرگ کردن بچه جوری که "اجتماعی" بشود و "سرمایی" نشود ارائه می کردند. گويا در پی اشکهای بچه حاکي از عدم تمایلش به بغل شدن و نوازش شدن با ناخنهای بیست سانتي، انتظار میرفته که نوزاد سه ماهه "بغلی" و یکه شناس مادرش نباشد و زیاد برای شیر گریه نکند! حتی به من توصیه کردند وقتی بچه در آغوش یکی دیگر ناامن شده و با نگاه دنبال من میگردد و آنجور گریه می کند به روی خودم نیاورم!بگذارم تا دلش میخواهد گریه کند چون در غیر این صورت خودم از بین می روم و حیف از جوانی ام، نگرانی برای بچه حدی دارد. تازه اینجوری کم کم عادت می کند و قوی و محکم بار می آید! استدلال می آوردند: خب از گریه نمی ميره که!!! 
پدرش که با شیشه شیر از راه رسید، کامنت می آمد که بیخیال بابا! سخت گرفتی چقدر!  یک سری پروفسور هم توصیه پزشکی می کردند: از همین الان دیگه غذا شروع کن. در سرما ببر بیرون. پیاده روی شبانه برو در باران بچه هم در کالسکه باشد، چيزيش نمی شود. ما خودمان هجده ساعت رانندگی کردیم با بچه یک ماهه آخ نگفت. لای پر قو بزرگش نکن، نازنازی بارش نيار. از کجا میگی فلان و بهمان؟ مگه توی کتاب خوندي؟ خب البته تو کتابها خيلي چرت و پرت هم می نویسندها! حواست باشه

 باورم نمی شد این حجم از نادانی و حق به جانب بودگي توأم و التزام به عقیده داشتن و ابرازش.
تا شب بشود و برسم خانه و بچه هايپر شده را آرام کنم و شیر بدهم بگذارم لای پتويش و کنارش دراز بکشم و دستهایش را بگیرم، جانم به لب رسید.
پنجاه و نه کیلو رفتم، صد و نه کیلو برگشتم. ما گله مندیم از رفتار معلم و دانشجو و همکار و همخانه و همسايه و همسرمان؟ ما زخمی و دل شکسته ایم از پی رفتار معشوق و یار و شريکمان؟ ما داغان و سرخورده شده ایم در پی مراودات و تعاملات با رئیس و مرئوس و وزیر و وکیل کشورمان؟ اصلا ما خودمان مایه ناامیدی و سرخوردگی يک ملت هستیم؟ ما زخم میزنیم و آزار می دهیم و خلق از شر ما در آسایش نيست؟ همه اش دلیل دارد. تمامش آدرس دارد. مسبوق به سابقه نادانی آدمهایی است که در کودکیمان از ما بزرگتر بودند و متاسفانه حضور پررنگی داشتند.

8/11/2017

هر وقت تنهایی مهمان مادربزرگم بودم، به من اشاره می کرد و رو به مخاطبش ادامه می داد: عزیز بداشته ی. انه مار نیسا. تی حواس بمنه*

در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک ميکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را مي خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند....
از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بيخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای ديدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم ميخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگويم تو اصلا می دانی تا زمان باليدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالينش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنين ساده می پنداري چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی...

* عزیزش داشته اند. مادرش هم اینجا نیست. حواست باشد...

8/06/2017

رکوئیم برای آن گیسوان بافته

در قعر يک کمد چوبی در جایی دور، یک کاست دوربین فیلمبرداری است که عنوان دارد : نوروز. اگر کسی فیلم را در اداپتور پخش بگذارد، خانه ما را میبیند فردای يک روزی که کارگر تميزکار همه جایش را روفته و برق انداخته. غروب شب عید است و توی فیلم تازگی شیرینی نخودچی خانگی دستپخت من روی پیشخوان آشپزخانه معلوم است. من بیست و چند ساله که با چهل گیس بافته در بلوز شلوار اسپرت صورتی رنگی، دارم توی سالن می رقصم. سرخوش و رها گاه برمیدارم و لبخندم زنگار ندارد زیر برق چشمها. دنیایم سبک است. مثل پرنده ای در آفتاب بعد از رگبار بهاری، از روی گلهای قالی تازه شسته شده، نرم می گذرم. گامهایم همانجور که سر کلاس رقص تمرین پس میدادم، یک دو دو سه، یک دو دو سه؛ چابک و هماهنگ. جوانی ام در اوج است. در اوجم. رها. 
کسي، جایی طي ماجرایی، و کسانی طي ماجراهایی به مرور، آن پرنده صورتی رقصان را با چهل گیس بافته اش کشتند. بارها. چرا که پس از آن عید، من دیگر هرگز زیر بار داشتن چهل گیس نرفتم و در نوروزهاي دیگر، کسی فیلمی ندید از من که آن جور بی دلیل و رها، به شادمانی ای چنان بی لک، چرخ بخورم رقصان. 
من خودم را دوباره از نو پروراندم و ساختم اما هرگز دوباره به رهایی خلص آن روح بکر دست پیدا نکردم. 
حیف آن درناي ظریف زنده، پنهان شده در زیر پوست هر زنی. همانی که طی سالیان، خشونت هستی و آدمهایش به دام می کشندش. در دام می کُشندش...

8/05/2017

550

نويسنده ي واقعی کسی است که وقتی می‌نویسد، کمان را تا ته می‌کشد و سپس آن را به میخ آویزان می‌کند تا برود با دوستانش چیزی بنوشد، تیر درست به سمت هوا است، اين كه آيا به هدف اصابت خواهد کرد یا نه؟ مساله ي دیگری است. تنها احمق‌ها می‌توانند ادعای تصحیح مسیر تیر را بکنند یا درحالی كه از زاویه ي جاودانگی آن را می‌پایند، پشت سرش بدوند تا چند هُل کوچولوی تکمیلی به آن بدهند./ 
خولیو کورتاسار

من که طبعا نویسنده نیستم. صرفا چندین سال است که وبلاگ می نویسم و ادعای نويسندگي ندارم. فقط عادت دارم بعد نوشتن هر پستی در وبلاگم، صفحه را ببندم و بروم سراغ روزمره زندگی، هر چه که باشد. چندین ساعت بعد، معمولا فرداروز می آیم سراغش و بازدیدها را چک میکنم. گاهی هم پیغام و ایمیل دارم. از مخاطبهاي دیده و نادیده. دور و نزدیک. اسمش را گذاشته ام جایزه نوشتنم. انگار یک نفر آرزویی کند و برود توی تختش. به امید وقوع معجزه بخوابد. تا صبح فردا...چنین حالی است.

8/03/2017

از امروز و فردا...

بعد زایمان سختم شد.حسهام متناقض بودند. تلاطمي بود از امواج مثبت و منفی و من گيرکرده میان طوفانش. هفته های اول انگار از همه چیز خالی بودم. نیمه های شب به بچه شیر میدادم و وقت لالایی خواندن می گریستم. حس میکردم همه از من توقع داشته اند که نوزاد شیرینی بهشان تحویل بدهم و حالا کارشان با من تمام شده. تمام شده ام. بار را گذاشته ام زمین و دیگر بی واسطه و جدا از نوزادم هویت ندارم. از آن طرف دم دمان صبح مادرم که میآمد بچه را تحویل بگیرد تا لختی بخوابم، باز فکر میکردم نه، این بچه من است. چرا باید برای ساعتی ازش مرخصی بگيرم؟ مگر در نگهداريش چه کسی بهتر از من و کارآمد تر از من؟ مادرش منم. فقط من! و سپردنش حتی برای چند ساعت، مهر تایید میزند روی عدم کفايتم. از سوی دیگر، بیخوابی....بیخوابی خودم و بچه. او بیخواب که به دنیای جدید بیرون بدن من خو بگیرد. من بیخواب که مراقبش باشم...
بعد، یک روز توی آسانسور، مرد فکر پنهان شده ای را بلند گفت. زده بود روی خال: از تغییرات بدنت ناراحتي؟ باور کن فرقی با قبل نداری! هیچ فرقی... چند قطره اشک معطل مانده ریخته بود پایین.
نزدیک دو ماه گذشته. انگار که بحرانی را گذاشته باشيم پشت سر. بچه دیگر از بیرون ماندن از دنیای رحم بیقرار نیست. چشمهایش روزبروز سبزتر میشود. رد پای عکسهای نوزادي ام را در چهره اش پیدا میکنم هر روز. اولین لبخندهايش را ثبت کرده ام.مادرش هستم. مادری میکنم.
 مادرم اینجاست. علیرغم قوانین سختگیرانه، اجازه اقامتش تمدید شده و بچه نعمت مادربزرگ عاشق داشتن را می چشد. شب و روز. غروبها چای ایرانی دم میکنیم وقتی بچه خواب است. مادر دختری حرف میزنیم از در و دیوار. مثل قدیمها.
بیمه سلامتی برایم جلسات فشرده ژیمناستیک مقرر کرده. چندان نگران این پنج کيلوي اضافه یادگار زایمان نیستم. شلوار جینم را پوشیدم و ديدم شکمم دارد برمیگردد سر جای قبلی.
خلاف آنچه با خودم قرار گذاشته بودم که زندگی را با بازی "قارچ خور" قاطی نکنم، چند وقت است به سرعت از یک مرحله دارم می پرم روی مرحله بعدی و نمیدانم دکمه استراحت کجاست.کاش میشد چند روزی این چرخ را متوقف کرد و رفت مرخصی... اول شهر عوض کردم، بلافاصله افتادم در کوران تز. بلافاصله درگير مقدمات مراسم ازدواج شدم که هنوز سفارش گل و لباسهای ساقدوشها را نداده، پای بچه آمد وسط. هنوز اثر ماراتن زایمان و سونامي هورمونها خنثی نشده، با این آریتمی ساعات خواب و بیداری، وقت بستن بار و اسباب کشی است. مانده ام چطور دارم اینهمه تغییرات پیاپی را از سر می گذرانم. تنها نقطه روشن ماجرا این است که خانه مقصد اجاره ای نیست. بعد از سالها مسافر شهرها بودن و دوختن راههای دور به هم و ساکن شدن در مکانهای موقت، مقصدم یک خانه واقعی است که می تواند به سلیقه خودم تغییر کند. من از نوجوانی عادت داشتم ، هر وقتی خیلی سختم میشد، با تمام قوا به یک چیز دلگرم کننده فکر میکردم. یعنی یک تصویر واحد ثابت، از یک اتفاق / کیفیت/ موقعیت دلگرم کننده یک گوشه ذهنم داشتم همیشه که می کشيدمش بیرون در مواقع حاد. الان همان تمهید به دادم میرسد. جای فکر کردن به چگونگی بار بستن و بردن آن هم با یک نوزاد دو ماهه که میتواند دیوانه ام کند، به باغ خانه فکر میکنم و بوته های گل رز که میشود صبح به صبح چید و گذاشت روی میز آشپزخانه. به اتاقک توی حیاط فکر میکنم که پنجره دارد و میشود کارگاه نقاشی ام که همیشه در آرزوی داشتنش بودم. به روزهای آسانتر فکر میکنم که مثلا یک سفر به ایران رفته ایم و بازگشته ایم و بچه راه افتاده و سه چرخه دارد و صدای بوق ماشین درمیآورد و سرم را میبرد.
من زندگی را دوست دارم. هر چند هرگز به آن چنگ نزدم ولی هرگز رهاش نکرده ام. حتی وقتی که روشن ترین نقطه شب هایش، بجای روشناي ماه و سوسوی ستاره های امید، نور چراغ آشپزخانه بود شاهد غمگساريهايم. این بهترین خصوصیتی است که در خودم سراغ دارم. 
مادرم میگوید وظیفه تو این است کاری کنی که بچه ات شاد باشد از بودن در خانه. از بودن با تو. وظیفه داری کاری کنی که تا زمان باليدنش شاد باشد و برابر آنچه که پیش بیاید در آینده اش، آماده و محکم. که وقوع آنچه پیش می آید، دست کسی نیست.

6/29/2017

دمی ز وقت آسوده تو...

نیمه شب است. سرخ و سیر روی سینه ام خوابیده ای با دو دست کوچکت زیر چانه. نفسهات تند، صورتت آرام، تن نازکت را نوازش میکنم. بهشت برای تو همین آن است و من نگهبانش. 

6/14/2017

روزی که مادر شدم

در کتاب "baby Jahre"، فصل دوران بارداري نوشته : از این به بعد خيليها به شما می گویند مادر آینده! ولی شما از همان روز نخست بارداري، مادر شده اید.
حس مادری برای من هم از همان موقع شروع شده بود که فهمیدم هست. ولی راستش هویت مادرانگي، کيفيت مادربودنم را برای موجودی که مرا مادر خودش بداند درک نکرده بودم. فقط میدانستم همين مادر بودن است که درد امانم را مي برد یا برآمدگی شکمم روزبروز بزرگتر میشود. وقتی هشت ساعت مستمر تا لحظه در آغوش کشيدنش ضربان قلبش زیر گوشم بود و ستون فقراتم بیحس بود و چندین مرتبه تشنج کرده بودم ولی تنها به سلامت او و ماندن او فکر میکردم حتي به قیمت نبودن خودم هنوز نفهميده بودم چقدر یا چگونه مادرش هستم. حتی آن وقتی که مثل بچه گربه خیس کوچکي گذاشته بودندش روی سینه ام و بلافاصله شروع کرده بود به لیسیدن اشکهایم. يا وقتی اسمش را نوشتند زیر کارتی که نام من بعنوان مادر در بالایش چاپ شده بود. یا وقتی برای اولین بار مرا شکل غذا بو کرد و گرسنه و حریص با همه بدن کوچکش گردن و قفسه سینه ام را پوشاند. 
همه اینها و صدها لحظه دیگر در این مدت نبود که من درست در یک لحظه به مادر بودنم از جانب او "واقف" شدم. شب دوم زندگيش که از دلدرد به خودش می پیچید. همزمان آنقدر کوچک که در دستهای پدرش زیر چراغ مهتابي تقریبا ناپیدا بود و همچنان جوری عاصي جیغ میزد فکر کنی الان کل یک بیمارستان بیدار شده. جایی بین استیصال و ترس، من ناخودآگاه شروع کردم به آواز خواندن. تقریبا نه ماه هر روز و شب به هر بهانه، صبحها وقت آماده شدن و لباس پوشیدن، غروبها وقت آشپزی، شبها وقت حمام کردن، برایش خوانده بودم یو آر مای سان شاين... بعد همان لحظه ای که صدایم پیچید در اتاق، همان لحظه ناگهان ساکت شد و بدنش قوس آمد. گوش داد و انگار دلدردش یادش رفت. همان لحظه که صدای من را بین هیاهوی خودش شناخت و آرام گرفت. آنجا بود که دیدم ديگر در جهان امروزم موجودی است که به من هویت جدیدی غیر آنچه خودم داشته ام داده و مرا با آن به تعریف و سبک خودش می شناسد. از همان لحظه تا همین الان که چهار صبح است و در همه نسوج بدنم ردی از عبور یا حضور او به جا مانده، همین الان که کنارم خوابیده عمیق و گلگون. که "شبم از رویای او رنگین است  و من دگر من نیستم..."

5/17/2017

اندر مصائب اذهان واقعگرا

Very pregnant!
این بهترین توصيفی بود که در پاسخ احوال پرسی دوستم به ذهنم رسید. این جمله گوياي مجموعه احوالات است در این هفته ها که می گذرانم.
به نظرم میرسد یک موج بیخود اينستاگرامي راه افتاده در یکی دو سال اخیر در مورد بارداری. سلبريتيها طبق معمول طلایه دارش و طبقات متوسط هم دنباله رو. از بینظیر بودن و محشر بودن و گل و قلب و ستاره داشتن بارداری داستانها میگویند زیر عکسهای کراپ و فوتوشاپ شده کنار دریا و در دامن صحرا. عکاس میبرند با دوربین حرفه ای و لنز و فيلتر در چمنزار و با لباس توری و تاج گل و دم و دستگاه عکس میگیرند و زیرش تشریح بارداری به نظم و نثرهايی می نویسند که آدم درمی ماند اینها تراوشات یک ذهن واقعگراست یا صرف بوس و قلب دریافت کردن هوا شده. یک جا دیدم یکی زیر عکس خودش و دوستش ضمن هشتگ زدن مارک تامی هيلفيگر چیزی نوشته به مضمون " بهتر از این در جهان هيچ حسی نیست که همزمان با دوستت باردار باشی"! پیش خودم فکر کردم اين یا دارد در حد خنده-گریه داري اغراق میکند تا جایی که خب منجر شده به نوشتن چرندیات. یا واقعا و از ته قلبش این را باور دارد و چه عجیب که این همه حس و تجربه باشکوه در جهان هست که ما بواسطه انسان بودنمان توان و حتی زمان تجربه همه شان را نداریم بعد یکی به نظرش بهترین حس موجود و ممکن در جهان، حتی بزرگتر از در آغوش کشیدن خود نوزاد، این است که آدم با دوستش حامله باشد...

وقتی موجود کوچک زنده و کاملی با گنجینه منحصر به فرد ژنتیک و هويتش که هنوز بر هيچ کسی مشخص نیست در بطن آدم می لولد، وقتی صدای قلبش از دستگاه زیر سقف ميپچد، وقتی تلاش میکند تا برای قد کشیدن جا باز کند، مسلما که حس بسيار باشکوه بی بديلي است.
 اما راستش روی دیگر اين سکه شب نخوابيدنها، سندرم پای بیقرار، انواع ویتامینها که کم و زیاد می شوند و باید پی گرفتشان، درد مزمن، تنگی نفس، افت قند و فشار خون، افزایش ناگهاني حجم بدن در کوتاهترین زمان و همزمان کشیدن بار بدنی است که تا همین چند ماه پیش ده کیلو سبک تر بود. راستش اینها ملموس تر و زمینی تر و واقعی تر از آن است که ربطي به عکسهای گل در چمن بارداری و شکمهای براق برنزه درآمده از دامنهای توری و نگاه مریم وار به آسمان انگار همه از دم از خود خدا باردار شده اند، داشته باشد

5/07/2017

bond of creation

هنوز هم را ندیده ایم اما چه عجیب است... آنقدر دوستش دارم که وقتی به بی مرزی و ناپیدایی عمقش فکر می کنم گریه ام می گیرد.

4/24/2017

5

1- دو هفته پیش، قبل تعطیلات، کارت بانکی ام را گم کردم. بعد از چندین بار نامه نگاری، تلفن کردم به بانک و طلبکارانه ضمن سرزنش کردنشان برای تاخیر در پاسخ گویی از راه ایمیل، کارت نو سفارش دادم و قبلی را باطل کردم در حالیکه صادقانه گناه گم کردن و خیلی زود اقدام نکردن، به گردن من بود.

2- عزیزی به من نوشت: همه کارهات سر نظم است. چه خوشم می آید. به موقع رفتی دنبال درس و تخصص. به موقع تمامش کردی، وصلش کردی به تشکیل خانواده. سر فرصت داری مرحله به مرحله پیش می روی. الان داری مادر می شوی. همه چیز روی نظم و روال ...
من توی دلم گفتم: آخ.

3-. تازه اسمم آمده بود روی کتاب درسی. مدرکم هنوز بوی جوهر می داد و توی جیبم بود. برای تفنن فرانسه می خواندم و شنبه ها معلم خصوصی گیتار می آمد و پنجشنبه ها می رفتم آتلیه که صندلی همیشگی ام در کل روز قرق من بود و ضربه می زدم به بوم. جوانترین مدرس بودم در دانشگاه. پشت فرمان اتوموبیلی که خیلی گنده تر از من بود می راندم از اتوبان که برسم به کلاس و ترم را تمام کنم به شوق رسیدن به تصویرم از مهاجرت درخشان، زندگی در کنار ساحل گرم، تعطیلات با همه خانواده ام، عشق، موفقیت، سرازیری.

4- نه که من پیگیر زندگی نبودم؛ بودم. نه که "به الان وقت این است و بعدا وقت آن است" فکر نمی کردم؛ که می کردم. تلاش نمی کردم؟ اتفاقا که می کردم. تا جایی که یادم می آید، همیشه هم داشتم به ریسمان امید چنگ می زدم و تقلا می کردم که بهترین باشم. خودم را مجاب می کردم به درس خواندن. به یاد گرفتن این هنر و آن مهارت. به زود تمام کردن و رسیدن به امضای پای مدارک. بعدتر به ترجمه کردن کتاب و مقاله که البته جز آمدن اسمی روی جلد، چیز دیگری برای من نداشت. به زورچپان کردن خودم برای کار در دانشگاهی که بسیاری از پرسنلش را دوستش نداشتم. و همواره به راضی کردن خودم در پذیرفتن همه شرایط آدمهایی که وارد زندگی ام می شدند و از همان اول راستش را نمی گفتند. به زورکی کنار آمدن با همه کاستی هایشان به نام " درک کردن". چه بودم؟ یک "درک کننده بالفطره که فقط اول ناکامیها مشتی به در و دیوار می زد و سپس رام می شد و کنار می آمد. و بعد چه می شد؟ بعد می رسید به خم شدن کمرم زیر بار "تن دادن به پذیرش" و اتفاقا که پشت پا خوردن از همان آدمها، همان شرایط. همان کنار آمدنها  به بهای آدم خوبه بودن. این مرا بسیار به عقب راند اتفاقا. که من اگر اینها را دور زده بودم، الان، همین الانی که در اینجای زندگی ایستاده ام، ده سال پیش بود. ده سال یک عمر است. ده سالی که دوباره از صفر شروع کنی تا تازه برسی به خودت، استخوان می خواهد.

5-- شبی که روی کپه وسایلم نشستم وسط اتاق دانشجویی رو به جنگل پاییز زده و تازه فهمیدم سرما یعنی چه، شبی که دلتنگ بودم و در سراسر آن خاک کسی را نمی شناختم، شبی که آنقدر تبدار و بیمار بودم که در بطری آب را نمی توانستم باز کنم و از سر ناتوانی گریسته بودم، روزی که دیده بودم اکثر همکلاسی هایم چندین سال از من جوانترند، روزی که نشستم سر کلاس زبان جدید و اولین کلمه را توی دفترم نوشتم و به اکابر که مادربزرگم حرفش را می زد فکر کردم، روزی که رفته بودم دکتر و نمی دانستم انگلیسی بلد نیست و نمی توانستم مشکلم را به زبان دیگری ترجمه کنم، غروبی که دلم میخواست فقط یک بلیط داشته باشم و یک راست بروم ایران، خانه، توی اتاقم، زیر پتو، روزی که  باز کردن همین حساب بانکی که امروز خیلی طلبکارانه از خدمات مشتری اش شکایت کردم؛ برایم معضل بزرگی بود چون نمی فهمیدم طرف پشت تلفن دارد از من چه سوالی می کند و از اضطراب ندانستن و نفهمیدن عرق سرد می نشست روی پیشانیم، تمام وقتهایی که خودم را می دیدم که با همه داشته ها و آموخته های سالیانم حالم  مثل کودک گنگی است که دارند باهاش حرف می زنند ولی درکی از مکالمات ندارد و نمی داند چه بر سرش آمده، تمام اینها به اضافه پست و بلند ناگزیر روزمره ها، به اضافه اجبار به کارآمد بودن در ازای حقوق دریافتی، به ازای اثبات اینکه کارفرما، استاد راهنما، رییس... در انتخابم اشتباه نکرده اند و من از پس شغل، امتحانها وظایفم برمی آیم. به این نمی گویند روال که من تمامشان را تک به تک با سرانگشت و دندان و چنگ باز کردم و گذراندم تا به مهارت مدیریت کردن زندگی ام در خاکهای بیگانه رسیدم.
راضی ام؟ بله خیلی هستم. چرا؟ چون آن وقتها که فکر می کردم باید شرایط همه را درک کرد و به ناهنجاریهاشان تن داد، همانقدر بلد بودم. به جبران بلد نبودنهایم هم بالطبع همان اندازه بلا سرم آمد. الان واقفم که چه شد و چرا شد. و به حق شکایتی نیست از روزگاری که آن جلوهای صف همسالانم بودم و داشتم می درخشیدم و به آنی در مار و پله اش باختم و رفتم سر مهره اول و آنقدر ماندم تا دوباره از نو همه مراحل را بازی کنم و بیایم بالا. ده سال طول کشید. به این نمی گویند به موقع. به این می گویند بالاخره.

4/08/2017

حکایتی نمانده از روزگار رفته

چندین سال پیش در خارج اول از کسی خیلی خوشم می آمد (در وبلاگستان ایرانی پيرو فرهنگستان انگلیسی بهش میگویند کراش!). به هر حال خیلی خوشم می آمد و همزمان میدانستم میسر نیستیم با هم و چند وقت دیگر مسیرها جدا میشود هر کسی میرود جای دیگری و نزدیک تر شدن ممکن نیست. این وسط یک بار هم مرا مهمان کرد به نوشیدنی و یک بار در مهمانی ولنتاین از ناکجا آمد و یک قلب قرمز هدیه داد و محو شد ولی باقي ماجرا در حد تئوری باقی ماند چون طبق پیش بینی ام هر کدام باید ميرفتیم به مسیر دیگری. هر چند از خوش آمدن من چیزی کاسته نشده بود و تا مدتهای مديد در "اگر" نشسته بودم که چه میشد اگر فلان بود و بسار نبود و بهمان میشد.
سالهای بعد من دیگر رفته بودم در رابطه ای و او هم در رابطه ای و بعدتر دیدم که دیگر با دیدن عکسها حال و حس خاصی جز یاد آوردن چند خرده خاطره ندارم.
تا همین دیروز که یک احمق داغاني با کامیون به دل مردم استکهلم تازید، طرف آمد و یک یادداشت نوشت: "باز یک پناهجوی تروریست ... چرا کسی جلوی ورود این پناهجوها را نمیگیرد؟" باورم نمی شد! دیگ خشمم مي جوشید از این قضاوت ابلهانه، حق به جانب و فاشیستی. انگار پناهجو کارت دعوت داده بوده که سرش بمب بریزند و در خانه اش را با پوتین بشکنند و بهش تجاوز کنند تا برود کشور دیگر پناه بگیرد. انگار پناهجو یعنی ترورکننده. انگار نه انگار که مسئولیت پناهجو شدن به گردن آدمها و دولتهای دیگریست...بعد من از نزدیک کنار پناهجوها نشسته بودم. بهشان گوش داده بودم. زخم میشد قلبم از دیدن نگاههای سرگردان و دستهای مضطرب و مظلوميتشان. دیروز واقعا دلم میخواست بروم قاره دیگر یک سیلی بزنم بهش و برگردم. یک سری از آدمهای ساکن استکهلم تازيده بودند بهش که نوشته را پاک کرد و به من نرسید جواب بدهم.
امروز دوباره دیدم نوشته: ما آمریکائیها وظیفه داریم به مردم کمک کنیم تا در کشورشان بمانند! بعد هم یک عکس جدید هوا کرده خندان در کنار ترامپ و نوشته : همراه با آقای رئیس جمهور. گویا بعد از به عهده گرفتن شغل ارسال شبانه روزی اخبار کمپين، ترفیع گرفته تا کنار رئیس جمهور ملازمتش را کند! 
با دیدنش کنار ترامپ، دیدن لبخندشان، کت و شلوارهای تیره و کراواتهاي سرخ، خواندن نوشته اش، فقط توی سرم این جمله میرود و می آید: تو واقعا آن سالها چه فکری میکردی و چه فکری نميکردي؟ اصلا نمی فهمم خودم را. تا جایی که یادم هست تحمل هر چیزی را داشتم الا حماقت بی پایان...
اگر طرفدار وجود و حضور خدا در زندگی انسان بودم، کنار جمله ای مثل خدا را شکر برای وجودت، جمله ای مثل "خدا را شکر برای برخی از هرگز نرسيدنها و نشدنها" را هم حتما می گنجاندم.

3/29/2017

شکوفه های بیقرار، روز آفتابی

نتیجه امتحان زبان که آمد، از خوشحالی برای خودم پایکوبی کردم. در آخرین مرحله سطح پیشرفته زبان تخصصی قبول شده بودم. شب قبل شروع کلاس، مثل آن وقتها که اولين روز هر ترم جدید، از قبل لباسهایم را با رنگ هماهنگ و وسواس انتخاب میکردم و میوه می گذاشتم توی ظرف و آب و دفتر نو برمیداشتم، مرتب و منظم کیفم را چیدم. صبح زود، صبحانه خورده و حمام کرده، خیلی شاد و پرانرژي رفتم بیرون. آفتاب بهار هم می درخشید و پیاده رو پر از گنجشک بود. توی قطار شلوغ، کسی جایی به من نداد. با شکم قلنبه ام یک گوشه ایستاده بودم و خودم را به زحمت بند کرده بودم به کنج میله. هر کدام از مسافرهای کتاب یا گوشی به دست که در طول مسیرمان مرا نگاه کردند، فوری نگاهشان را دزدیدند از ترس اینکه بخواهم علامت بالای سرشان را نشان بدهم که حق تقدم با سالمندان و باردارهاست. دلم نمی خواست احوالم را متشنج کنم. حواسم را به پنجره پرت کردم و کل راه سرپا ایستادم. بعدتر، در پیاده روی منتج به کلاسم، مردی با لهجه ترکی حرف کثیفی پراند طرفم. اصلا انتظارش را نداشتم. بخصوص که زنی در وضعيت خودم را مایه تحریک کسی نمیدانم آن هم سر صبح.
توی راهروی ورودی کلاس، هنوز دفتر ثبت نام را امضا نکرده بودم که دو زن از اتاق مديريت با شتاب آمدند طرفم: شما بارداريد؟ اداره کار از وضعیت شما مطلع است؟ خب باید هماهنگ کنیم چون کلاسهای ما شش ماهه است و اینجوری خیلی برایمان هزینه بر است چون علاوه بر حضور در کلاس،شرکت در دوره کارگاه اجباريست. امروز را موقت باشید سر کلاس تا ببینیم وضع شما چه میشود...جوري با اخم به شکمم اشاره میکردند و می گفتند "وضع" که انگار دچار بیماری مسری هستم و خطایی در حق بشریت مرتکب شده ام. قلبم تند میزد و نفس کم می آوردم وقتی دیدم حتی معلم کلاس را صدا کردند و در مورد این دانشجوی تازه با وضع خاصش! اطلاع دادند.
ساعت اول کلاس، بعد اينکه هر کسی خودش را معرفی کرد و از شغل و پیشه و تحصیل و دلیل انتخاب کلاس گفت، معلم آمد سراغم. گوشه میزم نشست. تاریخ تولد و جنس بچه را پرسید. لبخند می زد. گفت خیلی هم کار خوبی کردی که نترسیدی و شرکت کردی و امتحان به این سختی را قبول شدی. حیف بود با این سطح زبان نیایی. از نظر من هیچ اشکالی ندارد که تا هر وقت توانستی شرکت کني. تا هر قدر هم توانستی همکاری کن. خیلی هم تبریک از الان. مادر شدن خيلي عاليست... 
موضوعی داد که همانجا درباره اش آماده بشویم و ارائه اش کنیم. بعد از ارائه من رو به کلاس گفت: شکل درست آغاز و بسط و نتیجه گیری یک مطلب اينجوريست. بعدش نشسته بودم که بچه لگد زد و دلخوريهايم از سرصبح، چشمم را چشمم خیس کرده بود. الان چند روز میگذرد. 
آقای مسئول کارگاههای زبان، امروز آمد دنبالم و دعوتم کرد اتاقش. از اداره کار، نامه فوری داشتند که باید مرا بپذیرند و دلیلی ندارد وقتی امتحان تخصصی را نمره آورده ام و هنوز هیچ فرقی با یک زبان آموز دیگر ندارم، بخاطر بارداري عذرم را بخواهند. گفت پرونده ات را خواندم. دو بار مهاجرت، اینهمه سال درس و کار به زبان بیگانه، خب ما کارگاهی نداریم که چیز بیشتری به آدمی مثل تو یاد بدهد! لزومی ندارد بعد از کلاس همراه بقیه بیایی کارآموزی. گفتم من چند ماه است درسم تمام شده و دنبال شغل میگردم ولی یافتنش الان که دارم مادر میشوم دیگر ممکن نیست. ترسیده ام. برای همین است که اصلا اینجا آمدم. تازه همينش را هم میخواستند راهم ندهند. گفت این کلاس را تا هر وقت توانستي بیا ولی بعدش از من می شنوی، فقط به فکر بچه ات باش. زود بزرگ میشود، خیلی زودتر از آنکه ارزش داشته باشد نگران مسائل دیگری جز او باشی. روزی که راه افتاد، يا اولین کلمه را گفت و تو بودی و ذوقش را کردی مهمترین اتفاق است. بعدها وقتی اولین کار را گرفتی، وقتی باز پیشنهادهای شغلی دیگری آمد، یاد من کن. یاد امروز که بهت گفته بودم آدمی مثل تو نگرانی خاصی برای زندگی شغليش نباید داشته باشد چون راستش مسیری که تو تا اینجا آمدی، سخت تر از آنی است که ما ارزشگذاری اش کنيم و بهش نمره بدهیم.  
توی راه برگشت، برای بچهک رقصانم آواز میخواندم. باد می وزید و شکوفه ها می ریختند زمین.